X
تبلیغات
نماشا
رایتل
یکشنبه 26 تیر‌ماه سال 1390

نام فیلم: مگان گم شده ( Megan Is Missing )

بازیگران: آمبر پرکینز راچل کوئین

نویسنده و کارگردان: مایکل گوی

84 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ ژانر درام؛ سال 2011

 

مردی با وبکم شکسته

 

خلاصه ی داستان: آشنایی دو دختر نوجوان از طریق اینترنت با یک بیگانه و ناپدید شدنشان ...

 

یادداشت: برتولت برشت بر این باور بود که هنرمند برای بیان حقیقت باید پنج مشکل را برای خود حل کند: نخست باید بتواند حقیقت را کشف کند. دوم باید میان حقایق مهم و واقعیت های پیش پا افتاده تفاوت قائل شود. سوم باید از شکل و ساختار مناسبی برای بیان حقیقت استفاده کند. چهارم باید حقیقت را به گونه ای مطرح کند که بر مخاطب تأثیر بگذارد و به پرسش های مهم دوران خود پاسخ دهد و پنجم و مهمتر آنکه باید برای بیان حقیقت، تدبیر به کار ببندد تا گرفتار سانسور نشود. به نظر می رسد این پنج مورد، هر چند درباره ی مدیوم سینما گفته نشده باشد، راهگشای مناسبی ست برای درک فیلم هایی که شائبه ی مستند بودن دارند و با ارجاع به واقعیت هایی نظیر اسامی واقعی ( البته اینطور که خودشان ادعا می کنند )، تاریخ های دقیق، دیالوگ های پیش پا افتاده و ظاهراً بدون اوج و فرودی دراماتیک، بازی هایی واقع گرایانه، دوربین هایی که در دست خود بازیگران ( یا البته همان آدم های واقعی ) است ( موبایل، هندی کم، وب کم و ... )، قصد دارند به نوعی واژه ی "سینما – حقیقت " را در پس ذهن مخاطبانشان جاری کنند. واژه ای که در دهه ی 60 میلادی به ادبیات سینمایی غرب راه یافت و نشان دهنده ی فیلم هایی بود که نگاه کاملاً مستندگونه به اطراف داشتند. فیلم نامه ای وجود نداشت و فیلمساز صرفاً ناظری بی طرف بود که حتی در جزئیات هم دست نمی برد. مثل خبرنگاری که تنها وقایع را یادداشت می کرد و خواست خود را تحمیل نمی کرد. وقتی در دهه ی 90، فیلم پر سر و صدای "پروژه ی جادوگر بلر" روی پرده ی سینماها آمد، واژه ی "سینما-حقیقت" را معنایی دوباره بخشید و نشان داد که می توان در عین چینش دقیق دیالوگ ها، بازی های کنترل شده و از همه مهم تر، درامی که به دست فیلم نامه نویس، نوشته می شود و از پیش طراحی شده است هم شائبه ی کاملاً مستند بودن را در اذهان مخاطبین نشاند. بعد از این فیلم بود که راه برای بقیه باز شد تا بتوانند با مستندنمایی، تماشاگر را بترسانند و جالب اینجاست که این شیوه، اکثراً درباره ی    فیلم هایی بوده که اغلب در ژانر وحشت ساخته شده اند و انگار این شبه مستند بودن، در ژانرهای دیگر سینمایی کاربرد چندانی ندارد. "مگان گم شده" فرزند همین نوع سینماست که ادعا می کنند مستند هستند و تمام تصاویری که ما می بینیم، همگی واقعی هستند و بدون دخالت فکری کسی، تنها کنار هم چیده شده اند. در فیلم هایی از این دست که من تا کنون دیده ام، برای هرچه باورپذیرتر شدن، فضا، اسم بازیگران و عوامل را در پایان کار  می نویسند. امری که در این فیلم هم اتفاق می افتد. نمی دانم تا چه حد اینکه در فیلم تأکید شده این داستان از روی ماجرایی واقعی ساخته شده، حقیقت دارد ( اینجا انگار بند اول از بیانیه ی برشت، درباره ی مخاطب کاربرد دارد تا هنرمند! ) و مثلاً آن تصویری از دوربین مدار بسته ی خیابان که مگان را در آخرین لحظات حضورش نشان می دهد و فیلمساز هم به بیننده مصرانه می گوید که این تصویر، یک تصویر واقعی ست، تا چه حد صحت دارد، اما چیزی که هست و باید روی آن تأکید کرد، باوراندن این داستان (؟!) به مخاطب در حال تماشای فیلم است. اینکه با بازی های روان و خوب، دیالوگ هایی باورپذیر و در عین حال ساده، کارگردان سعی می کند تا بیننده را با این دو دختر نوجوان و مشغولیاتشان آشنا کند، از نکاتی ست که باعث می شود نیمه ی اول فیلم، به خوبی در جریان زندگی این دخترها قرار بگیریم و حالا ممکن است یک جاهایی هم در آن اغراق صورت گرفته باشد ولی در کل که نگاه می کنیم،  می بینم به اصطلاح، چیزی از کادر بیرون نزده است. در واقع سبکسری های یک دختر نوجوان در این سنین حساس، با یک شخصیت پردازی تقریباً درست، به خوبی به بیننده منتقل می شود. نویسنده، در این نیمه، شخصیتی مرموز خلق می کند که تنها صدایش را می شنویم و به این بهانه که وبکمش شکسته، هیچ گاه خودش را نمی بینیم تا در تب و تاب این باقی بمانیم که او کیست. اما نیمه ی دوم، ساز دیگری می زند. در این نیمه، خود قاتل، دوربین برداشته و از شکنجه هایی که به دخترها می دهد، فیلم می گیرد. در اینجا هم همه چیز واقعی جلوه می کند؛ بازی ها، دیالوگ ها، حرکات مبتدیانه ی دوربین، اما چیزی که باعث عدم باورپذیری مخاطب می شود و نمی گذارد او داستان را مثل نیمه ی اولش، باور کند، فضای خوفناک و رعب آور اثر است. البته در همین نیمه، شاهد دو سکانس تکاندهنده هم هستیم، یکی جایی ست که قاتل روانی، به یکی از دخترها تجاوز می کند و دیگری سکانسی طولانی ست که قاتل را در حال حفر چاله می بینیم و از طرفی ناله های گوشخراش یکی از دخترها را می شنویم که با ابراز عشق و احساسات، سعی دارد این انسان روانی را به راه بیاورد. نشان دادن همین چیزها، باعث می شود ذهن مخاطب که با فیلم هایی از نوع قاتلین روانی و سریالی و شکنجه گر، شرطی شده، دوباره به سمت چنین فیلم هایی به پرواز دربیاید و در آخر به این نتیجه برسد که خب، حتماً قسمت دومی هم در کار خواهد بود و در این قسمت، این قاتل پریشان حال خواهد رفت به سراغ دو دختر نوجوان دیگر تا عطش خود را بنشاند! اینگونه است که فیلم به سمت همان آثاری با قاتلین روان پریش می رود و به جای واکاوی معضل یک جامعه ی افسارگسیخته و مدرن که در آن هیچ حاشیه ی امنیتی وجود ندارد، به صف آثاری می پیوندد که تماشاگران منتظرند قسمت دوم آن را لابد با نام "جسیکا گم شده" ببینند!


   


ارزشگذاری فیلم: 

لینک فیلم در IMDB