تردید(2008)
نویسنده و کارگردان: جان پاتریک شنلی
پدر فلین کشیش مهربانیست که در مدرسه ای کاتولیک همه او را دوست دارند اما مدیر مدرسه(مریل استریپ)به روابط بین پدر فلین و دونالد که پسربچه ای 12 ساله و سیاه پوست است شک می کند..
کشیش مهربان و خوش برخوردی را می بینیم که در ابتدا موعظه ای غریب و در عین حال عمیق را در کلیسا بیان می کند و در جای دیگر می بینیم که سیگار هم می کشد و در قهوه اش به مقدار زیادی شکر می ریزید.از سوی دیگر مدیر سختگیر و عبوس مدرسه که مو را از ماست بیرون می کشد(در سکانس آغازین مچ تمام بچه هایی که حواسشان به موعظه کشیش نیست را می گیرد) و در حد فاصل این دو خواهر جیمز قرار دارد که بیشتر مخاطب با او همذات پنداری می کند و تردیدی که در پایان باقی می ماند؛ چه رابطه ای بین پدر فلین و دونالد میلر(همان پسربچه سیاه پوست)وجود دارد؟

این همان برگ برنده فیلم است،اطلاعات طوری به تماشاگر داده می شود و مخاطب به قدری شخصیت ها نزدیک می شود که تردید سر جای خودش باقی می ماند.به یاد بیاورید صحنه ای که به یکی از دانش آموزها به خاطر خونریزی بینی اجازه داده می شود به خانه برود،مدیر مدرسه مطمئن است که آن خونریزی عمدی بوده تا پسربچه شرور برای نصف روز هم شده از مدرسه فرار کند اما خواهر جیمز اصلاً اینطور فکر نمی کند و البته ما شاهد هستیم که حق با همان مدیر سختگیر و بدبین است.آیا در مورد رابطه پدر فلین و دونالد هم حق با اوست..؟
فیلمنامه از یک نمایشنامه موفق اقتباس شده است.جان پاتریک شنلی نویسنده نمایشنامه هم بوده و خود او دوباره فیلمنامه را نوشته و کارگردانی کرده.نمایشنامه در سال 2005 جایزه "پولیتزر" برای بهترین درام را کسب می کند و اجرای آن هم در برادوی موفق به کسب جوایز "تونی" زیادی می شود.
فیلم هم در چند رشته نامزد اسکار می شود و جالب اینکه بازیگر نقش پدر فلین و خواهر جیمز برای بهترین بازیگر نقش مکمل مرد و زن و مریل استریپ برای بهترین بازیگر نقش اول زن کاندیدا می شوند.(به عبارتی فیلم بازیگر نقش اول مرد نداشته و از طرفی تعیین بازیگر نقش اول و مکمل بین مدیر مدرسه و خواهر جیمز هم پیچیده است)و نکته جالب دیگه اینکه بازیگر نقش مادر دونالد میلر هم که فقط در دو سکانس حضور دارد برای بازیگر نقش مکمل نامزد اسکار می شود.
- در نمایشنامه، دونالد میلر اصلاً دیده نمی شود.
ارزشگذاری فیلم:
سگهای پیر(2010)
کارگردان: والت بکر
چارلی(جان تراولتا) و دن (رابین ویلیامز) دو دوست قدیمی هستند که درگیر اتفاقاتی عجیب و خنده دار می شوند..
شرمنده وبلاگم هستم که نام و تصویر چنین فیلمی اینجا می آید اما خوب قرارم این بوده که هر فیلمی می بینم اینجا یه پست براش بذارم .گاهی به خاطر کم فیلمی و تعلق خاطر به بازیگری خاص تماشای چنین فیلمی پیش میاد.

جای تأسف داره برای دو بازیگر خوب و محبوب که در چنین فیلمی بازی کردند و البته با وجود بی ارزش بودن فیلم باید اعتراف کنم لحظاتی با صدای بلند خندیدم که البته در هر فیلم کمدی بی ارزشی ممکنی لحظاتی داشته باشه که شما بخندین اما اینکه به تنهایی نون و آب نمیشه!
یک نکته جالب در مورد شوخیهای جنسی که این روزها به خوبی! در سینمای کمدی خودمان هم باب شده در این فیلم وجود دارد؛فیلم ابتدا درجه نمایشی R می گیرد اما به خاطر از دست ندادن مخاطبین با گروه های سنی پایین، با نزدیک به 20 دقیقه جرح و تعدیل موفق به کسب درجه نمایشی PG می شود.اینها نشان دهنده سینمایی آزاد و البته قانونی است.
ارزشگذاری فیلم:
لبه تاریکی(2010)
کارگردان: مارتین کمپبل
افسر پلیس توماس کراون(مل گیبسون) با قتل دخترش شوکه می شود،ابتدا همه فکر می کنند هدف ترور خود توماس بوده اما توماس کراون با تحقیقات بیشتر پی می برد دخترش در یک مرکز تولید سلاح های هسته ای کار می کرده ..
فیلم بر اساس سریال محبوبی با همین نام که در سال 1985 در انگلستان پخش شده بود ساخته شده و جالب اینکه کارگردان آن سریال هم مارتین کمپبل بوده است.
البته آقای کارگردان آن موقع فقط سریال می ساخته و حالا با گذشت 25 سال انبوهی از فیلمهای سینمایی اکشن و پرهزینه را در کارنامه اش دارد: کازینو رویال و چشم طلایی( دو فیلم جیمز باندی)،نقاب زورو،افسانه زورو و .. دوست داشتم آن سریال 6 قسمتی را هم می دیدم تا ببینم سبک کارگردانی یک سریال ساز پس از ساخت چنین فیلمهایی دستخوش چه تغییراتی می شود.

فیلم به غیر از صحنه قتل ناگهانی دختر( که یک شوک وافعی است ) معمولی و قابل پیش بینی نشان می دهد و باعث تعجبم است که با مشخص بودن داستان چه انگیزه ای برای تماشاگران آن سریال وجود داشته که به تماشای فیلم بروند.اصولاً به فیلمهایی که تمام تمرکزشان بر روی معمایی پلیسی یا سیاسی باشد علاقه ای ندارم.در اینگونه فیلمها به غیر از قابل پیش بینی بودن با شخصیتهایی کلیشه ای روبرو هستیم و گره گشایی هایی که تماشایشان به نظر من لطفی ندارد.
- اریک کلاپتون آلبوم بسیار موفق و شاهکاری دارد با همین نام لبه تاریکی که برای موسیقی آن سریال ساخته بود.
- این نخستین نقش اول مل گیبسون پس از فیلم نشانه ها(2002) است.
ارزشگذاری فیلم:
خماری صبحگاهی(2009)
کارگردان: تاد فیلیپس
سه مرد جوان به همراه دوستشان که در آستانه مراسم عروسی است برای تفریح و خوشگذرانی به لاس وگاس می روند..
نمونه ای خوب از یک فیلم کمدی با درجه R که واقعاً شما را می خنداند،سرشار از موقعیت های طنز که همگی در جای مناسب به کار رفته اند.
فیلم پایش را از مرز کمدی فراتر نمی گذارد ادعای زیادی ندارد،قصدش خنداندن است از همه جور شوخی هم استفاده می کند اما تفاوت بسیار زیادی با فیلم های کمدی تاثر انگیز این روزهای سینمای ایران دارد.
اگر به چند نمونه کوچک از موقعیت های طنز این فیلم دقت کنیم کمی بهتر به تفاوت این دو سینمای کمدی(ما و آنها) پی می بریم.البته سینمای جهان هم فیلم کمدی بد و مبتذل اش بسیار بیشتر از کمدی خوبش است.

– استو(مرد دندانپزشک) وقتی از خواب آن شب عجیب و غریب پا می شود می بیند یک دندانش نیست.در ادامه تا انتهای فیلم این معمای دندان کم کم رمز گشایی می شود و در خنده دار ترین شکل ممکن به سرانجام می رسد.این یعنی فیلمنامه ای که خوب نوشته شده و یک ایده طنز در آن پرورده شده نه به شکل فیلمنامه های کمدی ما که اگر بر روی آنها نام فیلمنامه بگذاریم ظلم بزرگی کرده ایم.
– تا کنون چندین بار قهرمان های ورزش را در فیلم ها و سریال های کمدی خودمان دیده ایم که به شکل رقت انگیزی ظاهر می شوند،اینها را با حضور مایک تایسون قهرمان سنگین وزن بکس دنیا در این فیلم مقایسه کنید.تایسون نه تنها از خود حرکاتی جلف به نمایش نمی گذارد و البته نقش منفعل یک مترسک را هم بازی نمی کند بلکه با استفاده از مولفه های یک قهرمان بکس به تنوع طنز فیلم هم کمک می کند و در کنار اینها با نمایش خصوصیات گذشت و بخشش در داستان، وجهه و شخصیت واقعی خودش را که به دلایل مختلف در جامعه آمریکا آسیب دیده بود-به نظر من- کمی ترمیم می کند.
ارزشگذاری فیلم:
It's a Wonderful Life (1946)
کارگردان:فرانک کاپرا
جرج بیلی(جیمز استیوارت) مرد مهربان و مردم دوستی است که پس از ورشکست شدن تصمیم به خودکشی می گیرد اما فرشته ای به نام کلارنس مامور می شود بر روی زمین برود و زندگی او را نجات بدهد..
فیلم رو در دو کلمه میشه توصیف کرد : شیرین و دوست داشتنی.فیلم ترکیبی از فانتزی و کمدیه که در محوریتش یک شخصیت استثنایی و فوق العاده رو جای داده.جرج بیلی قهرمان داستان ما اونقدر خوب ساخته و پرداخته شده که تماشاگر میتونه اون رو در زندگی واقعی حس کنه.مردی که تمام آرزوها و رویاهاش رو فدای خانواده و همشهری هاش می کنه و بلاخره به نقطه ای میرسه که کم میاره اما فانتزی زیبای دنیای فیلم به کمکش میاد و فرشته ای که 200 ساله بالهاش رو از دست داده ماموریت پیدا می کنه تا جرج رو به زندگی امیدوار کنه و در عوض فرشته بالهاش رو به دست بیاره ..

نمی دونم چطور از زیباییها و نقاط قوت فیلم بگم،فیلم یک نمونه عالی از اثری سهل و ممتنعه که در عین سادگی فرم و داستان،تاثیر فوق العاده ای بر روی مخاطب داره.
تنها ایراد کوچکی که در پایان فیلم به ذهنم میرسه نمایش سرنوشت ماری(همسر جرج) بود به شکلی که جرج هرگز وجود نداشت.هیچ علت و توضیحی برای اینکه ماری زیبا و جذاب(که خواستگار دیگه ای هم داشت)در صورت وجود نداشتن جرج تبدیل به یک پیردختر افسرده و تنها بشه وجود نداره.
کمتر میشه دیدن فیلمی رو به همه افراد با هر سطح بینش هنری و سینمایی توصیه کرد اما "این زندگی شگفت انگیزی است" از اون فیلمهاست..
ارزشگذاری فیلم:
Knight and Day(2009)
کارگردان: جیمز منگولد
فیلمی حادثه ای و اکشن با حضور دو ستاره هالیوودی

نام جیمز منگولد یادآور بازسازی وسترن "قطار 3:10 یوما" است،وسترنی که در مقایسه با فیلم اصلی حرف جدیدی برای گفتن نداشت به غیر از ستاره های به روزش.
اینجا هم فقط می توانیم با یک پلاستیک تخمه و یا پفک به تماشای فیلم بشینیم و اگر احیاناً بخواهیم کمی فکر کنیم و یا در مورد مقدار خالی بندی و قهرمان بازی تام کروز کمی نگران شویم به بیراهه رفته ایم(یعنی فیلم را اشتباه انتخاب کرده ایم)
به هر حال این هم بخشی از سینماست و می توان آن را همینگونه که هست دید و پذیرفت و سرگرم شد.
ارزشگذاری فیلم:
The Ghost Writer(2009)
کارگردان: رومن پولانسکی
ایوان مک گرگور نویسنده ایست که برای تدوین و بازنویسی کتاب زندگی نخست وزیر سابق انگلستان(پیرس برازنان) استخدام می شود.نویسنده قبلی که مامور این کار بوده به طرز مشکوکی مرده و نویسنده جدید هم وارد بازی خطرناکی می شود..
اول از همه موضوع ترجمه نام فیلم است،چه لزومی دارد وقتی معادلی در زبان فارسی برای یک اصطلاح نداریم معنایی دور از حقیقت آن،برایش انتخاب کنیم.اگر خواننده معنای نام فیلم را اصلاً نداند خیلی بهتر از اینست که گوست رایتر را برایش روح نگار یا چیز دیگری ترجمه کنیم..
در طی یک سال گذشته نام پولانسکی بیشتر از هر کارگردان بزرگ دیگه ای به گوش رسیده و فیلمساز کهنه کار، سال پر حاشیه ای رو پشت سر گذاشت.اگر هم دقت کنید در بیشتر نشریات و وبلاگ ها که حاوی مطلبی از این فیلم بودند بیشتر از اینکه تصویری از فیلم یا بازیگران اون دیده بشه،تصویری از پولانسکی رو شاهد هستیم.پولانسکی ابتدا در سوئیس بازداشت شد،تا مدتها هر هفته خبر یا اظهار نظری از بزرگان سینما رو درباره بازداشت او می شنیدم.سپس فیلم جنجالی و سیاسیش اکران شد و بلافاصله کتاب زندگیش هم منتشر شد.

فیلم روایتی از دستهای پشت پرده ایست که نخست وزیر سابق انگلستان به وسیله اونها هدایت میشده،هرچند شخصاً علاقه ای به مضامین سیاسی و به طبع فیلمهایی با چاشنی سیاست یا حتی رسوایی های سیاسی ندارم اما درام قوی و رو به جلوی فیلم باعث شد تا پایان فیلم رو با علاقه دنبال کنم.
یکی از نکات جالب انتخاب پیرس برازنان است که در گذشته در هیبت جیمز باند بر روی پرده های سینما ظاهر می شد و نمادی از اغراق ها و قهرمان پردازی های سینمایی بود اما حالا با چرخش 180 درجه ای، نقش نخست وزیر منفعلی را ایفا می کند که در پایان متوجه می شویم تمام فعالیت های سیاسی او حتی از دوران دانشجویی اش زیر نظر سران سیا و دیگران بوده.
- در اوایل فیلم نویسنده پیش نویس کتابی رو دریافت میکنه و در تاکسی میبینه که 624 صفحه داره.کتاب خاطرات تونی بلر هم که چندی قبل چاپ شده بود 624 صفحه داشت.
ارزشگذاری فیلم:
The Lovely Bones(2009)
کارگردان: پیتر جکسون
روای فیلم- سوزی – دختر زیباییست که در 14 سالگی کشته شده است ..
اولین نکته جالب توجه فیلم روایتگر آن است که به قتل رسیده.فیلم خوب شروع می شود جمله های ابتدایی روای فیلم مخاطب را کنجکاو و علاقه مند به پیگیری داستان می کند : "من 14 ساله بودم که به قتل رسیدم .. "
زیباترین قسمتهای فیلم تا جاییست که شاهد مرگ سوزی هستیم،نکته های ابتدای فیلم که سوزی روایت می کند جدا از پرداخت تصویری خوب و زیبایی که دارند در ادامه فیلم کاربرد و معنای بیشتری پیدا می کنند :
- پنگوئنی که در حباب شیشه ای اسیر است و سوزی که کودکی 2 ساله است برای تنهایی پنگوئن دل می سوزاند اما پدرش می گوید او در دنیای قشنگی گیر افتاده و زندگی خوبی دارد.(تنهایی سوزی در دنیای زیبایی که به زودی شاهدش خواهیم بود)
- دوربین عکاسی با کاربرد کلیدی اش در ادامه فیلم و صحبتهای سوزی در ارتباط با ثبت یک لحظه توسط آن
- گودالی که اشیاء به درد نخور داخل آن ریخته می شود و سوزی می گوید: "چطور زمین بعضی چیزها را کامل می بلعد.."
اینها همه نشان دهنده این است که فیلم خیلی خوب شروع می شود،حتی خست در نشان دادن قاتل تا بخشی از فیلم هرچند توجیه درستی ندارد اما تعلیق و اضطراب مخاطب را دو چندان می کند.در ایجاد تعلیق و هیجان کارگردان به خوبی از فرمول های امتحان پس داده استفاده می کند،در سکانسی که خواهر سوزی برای پیدا کردن مدرک وارد خانه هاروی(قاتل) می شود از تمام امکانات تدوین و فیلمبرداری و موسیقی برای تولید حداکثر هیجان به خوبی(هرچند می توان کلیشه ای خواند) استفاده می شود و کارگردان برای نگران کردن مخاطبش هیچ چیز کم نمی گذارد.

بخش قابل توجهی از فیلم اختصاص دارد به نمایش دنیایی که سوزی پس از مرگ در آن زندگی می کند،در این صحنه ها معمولاً شاهد مناظر زیبایی هستیم که این روزها هم سن و سالهای سوزی برای وال پیپر(ببخشید کاغذ دیواری) کامپیوترشان استفاده می کنند و باز هم کارگردان در به تصویر کشیدن این منظره های کلیشه ای کم نگذاشته،آنقدر که این قسمتها تبدیل به بزرگترین ایراد فیلم می شوند ،البته اگر آن پایان بندی تین ایجری را از قلم بندازیم که سوزی با ورود در بدن آن دختر می خواهد آخرین کار ناتمامش در زمین را به اتمام برساند..!
- در نمایش نسخه آزمایشی فیلم،مخاطب فقط شاهد پرت شدن هاروی بوده اما با اصرار تماشاگران که علاقه زیادی به درب و داغان شدن این قاتل بدجنس داشتند کارگردان صحنه هایی را در فیلم می گنجاند تا با مشاهده برخورد شدید هاروی به صخره ها کمی جگرمان خنک شود.
ارزشگذاری فیلم:
Wall-E (2008)
نویسنده مشترک و کارگردان: اندرو استنتون
سالهاست که انسانها کره زمین را به خاطر آلودگی بیش از حد ترک کرده اند و تنها ساکن کره زمین رباتی به نام وال-ای است،وظیفه این ربات بسته بندی زباله های روی زمین و مرتب کردن آنهاست اما با پیدا شدن سروکله رباتی مدرن و زیبا به نام ایوا ،وال ای دلبسته او می شود ..
اندرو استنتون از آن نامهاییست که میشه بهش امیدوار بود و اینو با کارنامه خوبش ثابت کرده.انیمشن هایی مثل داستان اسباب بازی،در جستجوی نمو ،شرکت هیولاها و .. البته در تمام موارد استنتون کارگردان نبوده و گاهی فیلمنامه نویس بوده..
در ابتدا با زندگی ساده و زیبای روبات دوست داشتنی فیلم یعنی وال-ای آشنا میشیم.نکته اصلی در شخصیت پردازی روبات های فیلمه که تمام اونها مثل انسانها احساسات دارن و حتی میتونن خارج از برنامه ریزیشون تصمیم گیری و اقدام کنن.البته این کمی جای گیر دادن هم داره،مثل اون مورد که ایوا با دیدن نمونه گیاهی ناخودآگاه و طبق برنامه ناگهان به حالت خاموش-استندبای میره اما در سایر موارد خارج از دستورات و برنامه ریزیها عمل می کنه.. از این دست سوالات زیاد میشه برای فیلم مطرح کرد اما این بحث رو باید رها کنیم،وال-ای فیلمی نیست که بخوایم به این نکته هاش گیر بدیم و مته لای چرخ منطق علمی فیلمنامه بذاریم.

فیلمنامه از دو جبهه مخاطب رو به خوبی درگیر و جذب می کنه؛یکی با روایت داستانی احساساتی،رمانتیک و شاعرانه :وال-ای این روبات تنها،درب و داغون اما پر احساس که شبها پس از تمام شدن کارش تکه فیلمهای رمانتیک میبینه،عاشق رباتی میشه که برای ماموریت به زمین اومده. وال-ای زمینیه(با تسمه و غلتکی که شبها از پاش در میاره) ولی ایوا آسمانی(به راحتی در هوا پرواز میکنه).خلاصه همون داستان عشق بین دو ناهمگون،یکی زیبا و یکی زشت ..
داستان بعدی که بهش می رسیم مربوط به آدمهاییست که در سفینه ای به صورت ماشینی زندگی می کنند و حالا با پیدا شدن نمونه گیاهی در زمین قراره طبق برنامه ریزی های قبلی به زمین برگردن.اما ربات ها که کنترل تمامی حرکات انسانها در سفیه به دست اونهاست مانع میشن و ماجرایی جذاب و پرکشش هم در این بخش روایت میشه.بزگنرین نقطه قوت فیلمنامه اینجاست که به خوبی ژانر رومانس و اکشن رو با هم پیوند میده و به سبک و سیاق فیلمهای کلاسیکی که وال-ای عاشق تماشایشان بود همه چیز به خوبی تموم میشه.
- فیلم به غیر از اینکه اسکار بهترین فیلم انیمیشن رو برد،در 5 بخش دیگه-از جمله فیلمنامه اوریژینال- هم نامزد جایزه اسکار شد که در این حیث به اتفاق انیمیشن "دیو و دلبر ( Beuaty and the Beast ) ،رکورد دار محسوب میشه.
ارزشگذاری فیلم:
Backyard(2009)
کارگردان: کارلوس کاررا
در دهه نود در شهر خوارز واقع در مرز مکزیک و آمریکا،جنایت های بیشماری رخ داد که تمامی قرابانیان دختران و زنان جوانی بودند که جسد آنها پس از تجاوز در بیابان رها شده بود ..( فیلم بر اساس واقعیت ساخته شده است)
وقتی از یک دست فروش می خواهید فیلم بخرید و فیلمی را انتخاب می کنید که عکس روی کاورش ضد مسیح فن تریه است ممکن است مثل این مورد با یک فیلم مکزیکی مواجه شوید.. به هر حال پول داده اید و باید فیلم را ببینید؛مخصوصاً که پس از کمی جستجو متوجه می شوید کارگردان جوان و مکزیکی فیلم،پیشترها موفق به کسب نخل طلای کن در بخش بهترین فیلم کوتاه شده است.

باعث تعجب است کارگردانی که توانسته در بالاترین سطح موفق به ساخت یک فیلم کوتاه شود اینجا با زمانی بیش از 120 دقیقه فیلمی کشدار و بی رمق می سازد.شخصیت اصلی فیلم زن پلیسی است که وارد این این شهر و این پرونده شده تا موفق به شناسایی قاتل یا قاتلین زنجیره ای شود.زنی تنها و درمانده که از دور و بر حمایت نمی شود و رگه هایی از شخصیت های کارآگاه فیلم "زودیاک "یا کلانتر "جایی برای پیرمردها نیست" دارد که مانند آنها در نهایت یک قهرمان!! منفعل و در حقیقت یک تماشاگر است.اما بر خلاف آنها شخصیت پردازی خوبی در کار نیست و فیلم و شخصیت محوری آن به زودی فراموش می شوند.فیلم بی خود به داستان دختر مقتول که به تازگی برای کار وارد شهر شده، شاخ و برگ می دهد و اگر کل صحنه های این بخش از فیلم را حذف کنیم تفاوت چندانی حاصل نمی شود و باز هم شاهد فیلمی هستیم که بهترین واژه برای توصیفش کم رمق است..
ارزشگذاری فیلم: