سرود کریسمس(2009)
نویسنده و کارگردان: رابرت زمکیس ، بر اساس داستانی از چارلز دیکنز
اسکروچ(جیم کری) مرد خسیسی است که در شب کریسمس هم حتی حاظر حاضر نیست به کسی سال نو را تبریک بگوید..
روند فیلمسازی بعضی کارگردان ها واقعاً ناامید کننده است.رابرت زمکیس در اوایل دهه نود فارست گامپ را ساخت که تبدیل به یک شاهکار و فیلم محبوب مردم و منتقدین شد.بعدها Contact و Cast Away را ساخت که هر دو فیلمهای خوبی بودند اما نسبت به فارست گامپ حرکتی رو به عقب به حساب می آمدند و حالا هم بازسازی اسکروچ معروف که تنها نکته با اهمیت آن در جلوه های ویژه و کامپیوتری است،همین و بس.حتی استعداد و نبوغ جیم کری هم در این فیلم به هدر رفته و کمتر مجالی برای بروز توانایی های خاص او در فیلم دیده می شود.

برای من که همان اسکروچ کودکانه و قدیمی والت دیسنی بسیار دوست داشتنی تر و خاطره انگیرتر است.حتی به نظر من تاثیرگذار تر هم هست..

ارزشگذاری فیلم:
ABC Africa(2001)
کارگردان: عباس کیارستمی
صدای زنگ تلفن در قابی تاریک و سیاه شنیده می شود پس از چند لحظه فکسی دیده می شود که از سوی سازمان IFAD (صندوق جهانی توسعه کشاورزی)جهت دعوت عباس کیارستمی و سیف االه صمدیان به اوگاندا ارسال شده است..
قاب های زیبا و خلاقیت های بصری کیارستمی را بارها در روستاهای ایران دیده بودیم اما این بار مقصد جای دیگریست؛هزاران کیلومتر دورتر از خرابیهای زلزله رودبار در سرزمینی سیاه مردمی را می بینیم که به جای زلزله،AIDS به جانشان افتاده است.بزرگترین آمارهای AIDS را اینجا شاهد هستیم.کودکان بی شماری که والدین آنها حامل HIV بوده اند و با دیدن آنها این سوال چون پتک بر سرمان فرود می آید که گناه این کودکان چیست؟

فیلم می توانست بسیار تلخ باشد،اما کیارستمی تلخی و سیاهی آن را به کمترین حد ممکن رسانده.اگر هم سیاهی ای در کار باشد در سکوت مطلق شاهد آن هستیم،اصلاً کیارستمی سیاهی را به تصویر نمی کشد فقط دوربینش را روشن می گذارد تا چند دقیقه در سکوت مخاطبش را با سیاهی مطلق تنها بگذارد(لحظاتی که برق قطع شده و همه جا تاریک است..)
اما باقی هر چه می بینیم بیشتر موسیقی است و رقص و آواز.مردم آفریقا میزبانان خوبی برای گروه فیلمبرداری هستند و قاب دوربین کیارستمی و صمدیان هم میزبان خوبی برای چهره های شاد و ذوق زده کودکان آفریقایی.
انگار که این کودکان گرسنه و پابرهنه که فقط خدا می داند چند درصد آنها حاملین پنهان HIV هستند با شکلک ها و مسخره بازیها و خنده هایشان از طریق دوربین کیارستمی به مردم جهان اول و تمدنشان پوزخند می زنند..
ارزشگذاری فیلم:
The Darjeeling Limited (2007)
کارگردان: وس اندرسون
پیتر(آدریان برودی)، فرانسیس(اوون ویلسون) و جک سه برادر هستند که به دعوت برادر بزرگتر یعنی فرانسیس برای یک سفر معنوی و روحانی در هند دور هم گرد آمده اند..
فیلم اتفاقی به دستم رسید و با مشاهده فیلم Fantastic Mr. Fox در کارنامه کارگردان به دیدن این فیلم راغب شدم.فیلم اثری جاده ایست با مایه هایی از طنز که خوب و روان روایت می شود.نیمی از فیلم در قطار می گذرد و در تمام فیلم شاهد مسافرت این سه برادر جالب هستیم.فرانسیس دو برادر کوچکتر را به سفری روحانی دعوت می کند تا به گفته خودش به خودشناسی برسند.در حقیقت خانواده این سه برادر از هم پاشیده؛پدر آنها یک سال پیش فوت کرده و مادرشان هم برای کمک به مردم در صومعه ای واقع در ارتفاعات تبت زندگی می کند.
فیلم سرشار از جزئیات قابل توجهیست که لابه لای اتفاقات و داستان فیلم مشاهده می شوند.مانند غذا سفارش دادن فرانسیس به جای هر سه برادر که با مخالفت پیتر روبرو می شود و بعدها در ملاقات با مادر خانواده شاهد عملکردی مشابه از او هستیم.این جریان می تواند ربط داشته باشد به ماجرای دختر مهماندار یعنی ریتا؛اول فرانسیس(برادر بزرگتر) با دیدن ریتا می گوید من این دختر را می خواهم و در ادامه برادر کوچکتر به راحتی دختر را تصاحب می کند انگار که برادر بزرگتر برای او سفارش داده بود(در حالی که نشانه ای از رقابت یا خشم جدی از برادر بزرگتر شاهد نیستیم)

طنز جاری در فیلم نیز از جنسی ظریف است،فیلم بدون استفاده از شوخی های متداول در آثار طنز عامه پسند و سخیف مخاطب را به تماشای جزئیات و اتفاقات خنده داری دعوت می کند که انصافاً خوب از کار در آمده اند؛مانند ماجرای اهدای کمربند یا مقرراتی که برادر بزرگتر وضع کرده و هر از چندگاهی چیزی به آنها اضافه می کند.در این بین نباید بازی های یکدست و روان بازیگران را که نشان دهنده توانایی های بالای کارگردان فیلم است فراموش کرد.
سکانس برجسته و زیبای فیلم جاییست که مادر و فرزندان دستان یکدیگر را می گیرند و دوربین با تراولینگی زیبا تمام شخصیت های دیده و ندیده فیلم را مرور میکند.انگار این حرکت تراولینگ دوربین که با ترانه ای زیبا همراه می شود از دورن فکر اعضای خانواده است.اینجا همه هستند؛ریتا، همسر باردار پیتر، دوست دختر جک و خیلی های دیگر ،حتی آن ببری که مادر حرفش را زده بود آن انتهای ذهن برای خودش در تاریکی غرش می کند..
ارزشگذاری فیلم:
جزیره شاتر (2010)
کارگردان : مارتین اسکورسیزی
تدی دانیلز(دی کاپریو) مامور ویژه پلیس به همراه دستیارش چاک برای تحقیق در مورد فرار یکی از بیماران روانی زندانی در جزیره شاتر وارد آنجا می شود ..
مهمترین ویژگی فیلمهای اسکورسیزی از نظر من خوش ساخت بودن آنهاست.خوش ساخت به معنای مهارت و استادی تمام در کارگردانی بدون آنکه بخواهد به چشم بیاید.شاید هم رمز این خوش ساختی در تدوین این آثار باشد یا در موسیقی و یا فیلمبرداری. به نظر من که همه چیز در نهایت به نام کارگردان تمام می شود و درستش هم این است. من که از تماشای دوباره همان چند دقیقه ابتدایی ورود تدی و چاک به جزیره به وجد می آیم.
به هم پیوند خوردن به موقع صحنه ها ،ریتم فوق العاده و همچنین انتخاب نماهای مناسب و از همه اینها گذشته موسیقی این لحظات که بهترین همراه ممکن است.
فیلم متعلق به شخصیت تدی است و مخاطب از دریچه دانای کل شاهد داستان و اتفاقات است.البته یک دانای کل متافیزیکی به طوری که توهمات و خواب های شخصیت اصلی هم برای ما قابل مشاهده است.تدی برای کشف و رسوا کردن اتفاقات پنهانی در جزیره ای که اختصاص به نگهداری از بیماران روانی دارد وارد آنجا می شود اما در پایان اطرافیان می خواهند به او بقبولانند که او برای دو سال آنجا بستری بوده و اصلاً نام او چیز دیگریست و او قاتل زنش است و ..

از دو منظر به این فیلمنامه می توان نگاه کرد. یک:فیلم قصد دارد در انتها مخاطب را در تعلیق نگه دارد که واقعاً چه اتفاقی افتاده و آیا تدی دو سال آنجا بستری بوده و یا این یک توطئه است به طوری که جواب قاطعی برای این استدلال نتوان به دست آورد. دو: اطلاعات و نحوه روایت داستان طوری است که تعلیق مذکور بی معنی است و مشخص است که تدی داخل تله ای که گردانندگان تیمارستان برایش پهن کرده بودند افتاده و وارد جزیره شده است.
به نظر من مورد اول منتفی است و بسیاری صحنه ها را نمی توان به حساب توهم و رویا گذاشت.آیا آن مسافرت با کشتی هم می تواند توهم باشد.مخاطب که تا 70% فیلم شاهد روابط تدی و چاک به عنوان دو مارشال با اطرافیان بوده نمی تواند تمام آن دقایق را به حساب توهم بگذارد.خوب پس می رسیم به مورد دوم که حتمی است یعنی تدی با چاک که خود او هم همدست گردانندگان جزیره است و با درست کردن یک فرار صوری وارد آنجا شده و با پرونده سازی و توطئه دیگر شانس خروج از آنجا را ندارد.این چرخش ناگهانی داستان یعنی تبدیل قهرمان فیلم (که مدام به همه می گوید راز جزیره را فاش می کند و بیماران را از آنجا نجات می دهد) به یک قربانی نقطه عطف فیلم و نقطه قوت فیلمنامه قرار بوده باشد و در ادامه این تغییر و تحولات داستانی تا پایان مخاطب مجذوب داستان فیلم باقی می ماند.اما در ادامه چطور؟ اگر پس از پایان فیلم بیاییم به عقب برگردیم و اتفاقات ریز و درشت را مرور کنیم برای همه آنها توجیه مناسبی پیدا می شود؟ از چاک شروع می کنیم که در نهایت می بینیم همکار گردانندگان جزیره است و قرار است در انتها به همراه دکتر به تدی بقبولانند که او یک بیمار است.در جایی از فیلم چاک زودتر از هرکس دیگری به تدی اخطار می دهد که اینجا ممکن است یک تله برای او باشد و او را با نقشه قبلی به جزیره کشانده اند.خوب اگر او همکار گردانندگان جزیره است این اخطار به چه علت بوده است و در پایان چطور قابل توجیه است؟ یا آن نگاه پایانی چاک به دکتر که به آرامی و تاسف سرش را تکان می دهد فقط به این منظور نیست که بخواهد مخاطب را در این فرضیه هم نگه دارد که شاید واقعاً تدی بیمار است که چاک اینطور با مهربانی و نگرانی سرش را به علامت عدم پذیرش تدی رو به دکتر تکان می دهد؟(فرضیه ای که دیدیم محال است) از همه اینها گذشته وقتی قبول داریم که تدی بیمار روانی و قاتل نیست آن دخترک که وارد توهم و رویای تدی می شود کیست؟ و اگر هم زاییده ذهن تدی به خاطر مصرف قرص و سیگار و غذاهای تیمارستان باشد عکس دختر در دست دکتر چکار می کند و اصلاً دکتر از کجا اطلاع دارد که این دختر مدام به توهمات و کابوس های تدی می آید؟! از این سوالات راجع به ماهیت توهمات و رویاهای تدی زیاد می توان داشت.
به هر حال و به نظر من فیلمهای اخیر اسکورسیزی هیچکدام ماندگار نخواهند بود و در آینده بیشتر او را با همکاریهایش با رابرت دنیرو به یاد می آوریم..
ارزشگذاری فیلم:
ابری با احتمال بارش کوفته قلقلی (2009)
فلینت لاک وود از بچگی به دنبال اختراعات عجیب و غریب بوده اما اختراعات جالب او همیشه یک خرابی بار آورده است. آخرین اختراع فلینت باعث می شود هر غذایی که دوست داشته باشید از آسمان ببارد..
فیلم بر اساس داستانی پرفروش برای کودکان و با همین عنوان ساخته شده است.

فیلم اثر شاد و پر از تحرکیست که مهمترین وظیفه اش یعنی جذب تماشاگر و سرگرم کنندگی را به خوبی انجام می دهد.در کنار ماجرای عجیب و دوست داشتنی کودکی که دوست دارد با اختراعاتش به شهر کمک کند(من که یاد پرفسور بالتازار دوران کودکی ام افتادم) می توانیم هر از چند گاهی به اتفاقات بامزه فیلم بخندیم و البته در کنار اینها نکات زیبایی هم پیدا می شود.مثلاً شخصیت جالب پدر فلینت که عادت ندارد احساساتش را مستقیم به پسرش بگوید و این مسئله در چهره پردازی او هم مشاهده می شود.چشمهای پدر فلینت در اکثر اوقات پشت ابروهای پرپشتش پنهان است و این تصویرسازی مناسبی برای درونی بودن می تواند باشد. یا صحنه ای که فلینت با خرابکاری اختراعش تنگ بسیار بزرگ ماهی را به هوا می فرستد و تنگ بر روی فلینت می افتد در حالی که تمامی مردم، خشمگین از به هم خوردن جشن دور او حلقه زده اند.اینجا تنگ شیشه ای به دیواری شبیه است که فاصله بیت فلینت و مردم عادی را نشان می دهد و جالب است که در پایان این صحنه با یک ضربه کوچک سر فلینت این دیوار به تمامی فرو می ریزد درست مانند عاقبت خوش(و البته قابل پیش بینی داستان) که نبوغ فلینت باعث پیوندش با مردم می شود.
ارزشگذاری فیلم:
سال گذشته در مارین باد (1961)
کارگردان : آلن رنه
روایتی مبهم و مرموز از زن و مردی که یک سال پیش در قصری قدیمی و باشکوه همدیگر را دیده اند ..
سال گذشته در مارین باد فیلم ابهام است،فیلمی که در آن هیچ چیز مشخص و قطعی نیست.به عنوان فیلم اگر نگاه کنیم در آن نام یک مکان و زمان مشخص را می بینیم اما در فیلم، "مارین باد" اهمیت خاصی ندارد شخصیت ها نمی دانند کجا همدیگر را ملاقات کرده اند(و تازه یکی انکار می کند که ملاقاتی در کار بوده) زمان هم دقیق مشخص نیست.نام ها هم همینطور؛مرد و زن اصلی داستان هیچکدام نامی ندارند و یکی دو اسمی هم که در طول فیلم می شنویم(فرانک و اندرسون) مشخص نیست چه کسانی هستند.البته به تمام اینها در طول فیلم نیز اشاره می شود،بارها مرد می گوید نام ها مهم نیستند(اشاره به نام مجسمه ها) و یا فرقی نمی کند کجا همدیگر را دیده باشند(این هتل یا قصر یا مارین باد یا هرجای دیگر) و زمان هم برای او معنایی ندارد و یک سال دیگر با چند هفته و چند روز، برایش معنایی ندارد. مردی هم که با چهره ای مرموز و شیطانی در فیلم حضور دارد و با کارت بازی دو نفره ای راه می اندازد که همیشه برنده است تاثیر زیادی در هر چه رمز آمیزتر شدن فیلم دارد.
بر خلاف فیلم های سوررئالی که در آنها امکان مرزبندی بین واقعیت و رویا وجود دارد در این فیلم چنین تفکیکی میسر نیست.علت اصلی آن هم زاویه روایت فیلم است.فیلم از دریچه ذهن کسی روایت می شود که اصلاً قابل اعتماد نیست و به جایی می رسیم که می گوید دیگر چیزی به یاد ندارد که چه اتفاقی افتاده.

اگر بخواهیم سر از داستان فیلم در بیاوریم و به یقین برسیم چه اتفاقی افتاده و حقیقت ماجرا(اگر حقیقتی در کار باشد) چه بوده، حدس من اینست که مرد راوی از نرده ها پرت شده و حالا بعد از یک سال بر سر قرارش با معشوقه اش آمده و با حضورش باعث کشته شدن زن به وسیله شلیک تفنگ آن مرد مرموز شده است.هر چند به نظر من چندان مهم نیست چه اتفاقی افتاده.
از قسمتهای مورد علاقه من در این فیلم جاییست که صحبت از مجسمه آن مرد و زن می شود.نگاهی که به آن مجسمه می شود و ابهامی که در آن وجود دارد که آیا مرد جلوی زن را گرفته و یا زن مرد را از خطری بر حذر داشته و آیا اینکه آن سگ متعلق به بانوست و یا اینکه ولگرد بوده و به خاطر کمبود جا در چینش مجسمه ها به پای زن نزدیک شده ؛ همه این ابهامات با متنی شنیدنی و با حرکات زیبای دوربین و از زوایای مختلف نمایش داده می شود انگار که این مجسمه ها داستان همین زن و مرد فیلم هستند(خود مرد هم اشاره می کند که آنها ممکن است شبیه آنها بوده باشند و نامشان مهم نیست).موسیقی نیز در این صحنه ها به خوبی گفتار و تصویر را همراهی می کند تا جایی که می رسیم به اوج این سکانس و از نمای بالای سر مجسمه ها می بینیم که انگار در جلوی پایشان پرتگاهی قرار دارد..
- در مورد بازی خاصی که آن مرد مرموز با کارت و چوب کبریت ترتیب می داد و همیشه برنده می شد من خیلی کنجکاو و علاقه مند شدم و با تمرین و دقت دوباره بازی ها در فیلم صحنه ای را مشاهده کردم که یکی از حریفان اگر فقط یک حرکت درست دیگر انجام می داد باخت مرد مرموز 100% بود. به هر حال خود مرد مرموز در جواب کسی که گفت اگر شما نتوانید ببازید، آن بازی بی معناست می گوید من می توانم ببازم اما همیشه برنده می شوم..
ارزش گذاری فیلم:
مرثیه ای برای یک رویا (2000)
کارگردان : دارن آرونفسکی
داستان رویاهایی که سرانجامی ندارند جز مرثیه ..
فیلم داستان سرراست و ساده ای دارد به همراه چهار شخصیت اصلی: هری ،مادر هری(سارا) ، نامزد هری(ماریون) و دوست سیاه پوست هری(تیرون). این 4 نفر آرزوها و رویاهایی دارند که با کمک مواد مخدر قصد دارند به آنها برسند اما در پایان همه چیز به یک تراژدی ختم می شود.. هرچقدر داستان فیلم ساده است و ممکن است تکراری به نظر برسد فرم آن بدیع و جسورانه است.کارگردانی و تدوین فیلم در بعضی صحنه ها آن را به اثری ماندگار و محبوب برای سینما دوستان تبدیل کرده و موسیقی آن هم اثر متفاوتیست.من به شخصه موسیقی این فیلم را تاثیرگذارترین موسیقی فیلمی می دانم که تا به حال دیده ام و شنیده ام.هر چند ممکن است این نظر غیر حرفه ای و احساسی باشد.از نکات زیبای موسیقی این فیلم موتیفی است که به مانند صدای یک زنگ خطر شنیده می شود.اولین بار این صدا را جایی می شنویم که هری و ماریون با شیطنت(شاید هم نشانه ای از ستیز با جامعه و یا به سخره گرفتن قوانین) صدای آژیر خطر را به صدا در می آورند و وارد آسانسور می شوند این صدای آژیر خطر جزئی از ریتم موسیقی متن می شود و از آن به بعد در زمانهای مختلف هم به نوعی دیگر ظاهر می شود مثلاً در اواخر فیلم این صدا با وارد کردن شوک به مادر هری شنیده می شود و باز هم تبدیل به ضرباهنگ موسیقی می شود.
ویژگی دیگر فیلم کات های بسیار زیاد آن است که نمونه مشهود آن را در صحنه های مربوط به مصرف مواد مخدر شاهد هستیم که در آن نماهای اینسرت و جالب توجهی به سرعت به هم قطع می شوند.در حواشی مربوط به این فیلم در IMDB نوشته شده در بیشتر فیلم ها بین 600 تا 700 کات وجود دارد در حالی که تعداد کات های این فیلم بیشتر از 2000 کات است.
از سکانس های به یاد ماندنی فیلم جاییست که تیرون(جوان سیاه پوست) روبروی جعبه پول حاصل از فروش مواد مخدر ایستاده و در حین باز و بسته کردن در آن به فکر فرو می رود و با هر بار بستن در، قاب تصویر تاریک می شود و یکی از آن تاریکی ها وصل می شود به تاریکی راهرویی که کودکی سیاه پوست در پیچ و خم آنها در حال دویدن است و در نهایت به اتاقی می رسد و خود را در آغوش مادرش می اندازد( تماشاگر نیز با عبور از پیچ و خم های ذهن و روح تیرون به رویایی که پشت تمام اینهاست می رسد)
ارزشگذاری فیلم :
شبانه (1384)
نوشته، پیوند و کار : کیوان علی محمدی،امید بنکدار
شبنم(هدیه تهرانی) پس از آنکه نامزدش کیا بدقولی می کند با دوستانش خاطره و ساناز به یک پارتی می روند ..
پیش از این بارها اسم این تیم کارگردانی و نویسندگی را شنیده بودم اما این اولین فیلمی بود که از این دو دیدم.فیلم در فضایی ما بین واقعیت و رویا در حرکت است.فیلمساز برای توجیه این جریان در پارتی اوایل فیلم چند قرص(از آنها که با خوردنشان مردمک چشم گشاد می شود) به خورد شبنم و دوستانش می دهد.یکی از نکات جالب و مهم فیلم در این قسمت است،تیم کارگردانی آشکارا سبک دکوپاژ و تدوین خود را از فیلم "مرثیه ای برای یک رویا" عاریت می گیرد.هیچ شکی در این میان نیست و موضوع واضحتر از موارد مشابه هست که فیلمساز جریان را کتمان کند و به نظر من با وجود اینکه هیچ مصاحبه ای از تیم فیلمساز نخوانده ام این سبک کار یک جور ادای دین به یکی از بهترین فیلمهای دهه اخیر سینماست.غیر از این بخش قرص خوردن که کاملا" مشابه فیلم مذکور است صحنه های حرکت تند و کندی و نماهای جالبی هم وجود دارد که ما را به یاد فیلم مرثیه ای برای یک رویا می اندازد.یک نمونه که برای من بسیار جذاب و دوست داشتنی بود را اینجا می آورم :

فیلم برای من یادآور "بدو لولا،بدو" هم بود البته با شباهت بسیار کمتر و فقط در داستان.چند بار شاهد به بن بست رسیدن شبنم هستیم اما دوباره فرصتی دیگری به او داده می شود.
سبک کارگردانی و تدوین غیر عادی فیلم را در کل پسندیدم اما گاهی هم زیاده روی آنها در استفاده از شیوه های غیر معمول نتایج خوبی به همراه ندارد.مثلا" در بخشی که شبنم و دوستانش وارد پارتی می شوند و خیلی تعجب می کنند(که این تعجب زیادی آنها هم کمی تعجب آور و غیر منطقیست) بازی با نور و فیلمبرداری و نورپردازی چشم را واقعاً اذیت و خسته می کند.در حالی که من فیلم را در منزل دیدم تجسم تماشای این سکانس در سینما برایم عجیب است.یا بخشی که شبنم و دوستانش متوجه می شوند بگیر بگیر است فرار آنها با آن سبک کارگردانی زمان زیادی را می گیرد به طوری که کم کم عذاب آور و خسته کننده می شود؛ به نظرم این از نقاط ضعف فیلم بود.
ارزشگذاری فیلم:
مکانی در آفتاب
کارگردان : جورج استیونس
جرج ایستمن (مونتگمری کلیفت) جوان باهوش و زیباییست که برای کار نزد عموی ثروتمندش می آید و در یک نگاه عاشق آنجلا (الیزابت تیلور) که از خانواده ثروتمندی است می شود ..
این دو خط خلاصه داستان ممکن است ما را به دیدن یک فیلم جذاب وشیرین و هپی اند هالیوودی در دهه 50 میلادی با حضور ستاره های دوست داشتنی آن سالها امیدوار کند. اما فیلمی که می بینیم یک تراژدی است که در پایان ذهن مخاطب را درگیر افسوس ها و اما ها و اگر ها می کند.(منبع اقتباس فیلم رمانی است به نام "یک تراژدی آمریکایی" )
در پایان فیلم،مخاطب درباره قهرمان فیلم یعنی حرج ایستمن دچار یک حس دوگانه می شود هم او را دوست دارد و هم اینکه او را به خاطر رفتارش با آلیس که از او باردار بوده شماتت می کند.از طرفی او را در غرق شدن آلیس و خراب شدن رویاهای آن زن جوان(یا هر دو زن جوان) مقصر و گناهکار می داند و از طرف دیگر همچون خود جرج باور ندارد که او قاتل باشد.. اینها همه نشان دهنده توفیق فیلم در به چالش کشیدن ذهن مخاطب با هسته اصلی مضمون فیلم یعنی "گناه" است.
تنها دلخوشی پایان این تراژدی این است که جرج به جایی می رود که از دنیای ما زیباتر است : مکانی در آفتاب ..

- فیلم در اصل محصول 1949 است اما در سال 1951 به نمایش در می آید.علت آن هم این بوده که کمپانی سازنده فیلم یعنی پارامونت در سال 1950 فیلم سانست بولوار را هم برای نمایش داشته و ازآنجا که هر دو فیلمهای خوبی از کار در آمده بودند کمپانی نمی خواست این دو فیلم در مراسم اسکار رقیب هم باشند.پس مکانی در آفتاب یک سال دیرتر به اکران در آورد و توانست نامزد 10 جایزه اسکار شود .
ارزشگذاری فیلم :
عیار 14
نویسنده و کارگردان : پرویز شهبازی
به تنها طلافروش شهر (محمدرضا فروتن) خبر می رسد منصور از زندان آزاد شده و برگشته.منصور(کامبیز دیرباز) شخصیست که 5سال پیش مقداری طلای دزدی برای فروش نزد فروتن آورده اما فروتن با در جریان گذاشتن پلیس منصور را لو داده بود..
پرویز شهبازی به خاطر نفس عمیق نامش بر سر زبانها افتاد و نفس عمیق به فیلم مورد علاقه دوستداران جدی سینما و یا به عبارتی مخاطبان خاص سینما تبدیل شد.حتی این روزها در سایت رضا کاظمی مسابقه نقدی در نظر گرفته شده برای تحلیل سکانس پایانی نفس عمیق .
پس از آن پرویز شهبازی بیشتر به فیلمنامه نویسی برای فیلمسازان دیگر پرداخت و همچنان دوستداران نفس عمیق منتظر فیلم مستقل دیگری از این فیلمساز بودند تا اینکه عیار 14 ساخته شد با این خبر که فیلمنامه این فیلم اقتباس آزادیست از ماجرای نیمروز فرد زینه مان .هرچند تشابه بین این فیلمها آنقدر کلیست که کمتر کسی ممکن است متوجه این اقتباس شود.شاید هم ذات اقتباس آزاد همین باشد..

فیلم در قیاس با فیلم قبلی کارگردان آن نمره قبولی نمی گیرد اما به هر حال فیلم قابل اعتنا و آبرومندی است.فیلم چند مرتبه از روایت خطی عدول می کند و زمان در آن به عقب و جلو می رود.در ابتدای فیلم می بینیم که عکس فروتن در قاب سیاه بر روی وانتیست که صدای قرآن از آن پخش می شود.بعد هم چند مرتبه شاهد سکانس هایی هستیم که جا به جا نمایش داده می شوند.اما در ادامه این روند متوقف می شود و به غیر از صحنه هایی که مربوط به سکانس دستگیر شدن منظور در گذاشته است که آنها هم سیاه و سفید فیلمبرداری شده اند و کارگردانی متفاوتی هم دارند باقی روایت خطی است.با این تفاسیر مشخص نیست آن روایت تکه تکه ابتدایی چه کاربردی داشته و اگر همان سکانس ها پشت سر هم مرتب می شدند چه تفاوتی حاصل می شد.من که ابتدای فیلم تصور کردم قرار است شاهد فیلمی مانند 21 گرم باشم ..
سکانس مربوط به آتش سوزی و انفجار هم به نظرم خوب از کار در نیامده بود.شاید هم دلیل اصلی آن مربوط به هزینه های بالا برای اجرای چنین سکانسی باشد اما خوب این دلیل و یا هر دلیل موجه دیگری نمی تواند باعث چشم پوشی از ضعف در اجرای یک سکانس از هر فیلمی باشد.از این گذشته من چنین حادثه ای را برای گره گشایی و یا پاسخ به تعلیق ایجاد شده در طول یک فیلم مناسب نمی دانم..
ارزشگذاری فیلم: