ضد مسیح (2010)
نویسنده و کارگردان: لارنس فن تریه
در ابتدای فیلم شاهد مرگ یک کودک هستیم،زن که دچار لطمه روحی بزرگی شده به همسرش(ویلیام دافوئه) - که قصد مداوای او را دارد - می گوید بزرگترین ترس او طبیعت است،آنها برای مقابله با این ترس مدتی به کلبه جنگلیشان می روند..
معمولاً پیش می آید که به تماشای فیلمهایی می نشینیم که تعریفشان را زیاد شنیده ایم اما این بار به تماشای فیلمی نشستم که همه از آن بد می گفتند،مخصوصاً این روزها که نام فن تریه زیاد شنیده می شود.
بعید می دانم این فیلم بتواند فیلم محبوب کسی-با هر نوع سلیقه ای – شود اما آنقدرها هم که تعریفش را شنیده بودم ضعیف و فاجعه نبود؛سکانس آغازین با آن معاشقه های عجیب زوج (که در طول فیلم بارها شاهدش هستیم) و تدوین موازی با آنچه که برای کودک اتفاق می افتد ساختار بدی نداشت.اما آنچه که از همان آغاز مشخص است آزار دهنده بودن شخصیتها و اتفاقات است.شخصیتهایی که اصلاً ما آن روی آرام و خوشبختشان رو ندیده ایم و آنچه می بینیم و شریک می شویم رنج و عذاب است.شاید هم این نشانه ای باشد برای نزدیکی این زوج به آدم و حوا که با یک لذت دچار رنج و مصیبت همیشگی شدند..به هر حال جا برای تاویلهای اینگونه در فیلم زیاد است،بی نام بودن شخصیتها،کلاغ درون پناهگاه،آهو و جنینش و ..
- به گفته فن تریه قصد او از این فیلم ساخت یک اثر ترسناک بوده اما موفق نشده،مشابه زمانی که می خواسته یک موزیکال بسازد ولی در نهایت رقصنده در تاریکی را ساخت.
- شاید باورش سخت باشد اما چنین فیلمی منبع اقتباس یک بازی ویدیویی به نام بهشت عدن است.
ارزشگذاری فیلم:
نام فیلم: دفتر یادداشت( The Notebook )
بازیگران: رایان گاسلینگ – ریچل مک آدامز
نویسندگان: جرمی لون - ژان ساردی - براساس رمانی از نیکلاس اسپارک
کارگردان: نیک کاساویتس
123 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ ژانر درام، رومانس؛ سال 2004
به همین راحتی، به همین خوشمزگی!
خلاصه ی داستان: در یک آسایشگاه سالمندان، دوک که پیرمردی وراج است، داستانی عاشقانه را با صدای بلند برای الی گالون، بیماری مبتلا به آلزایمر می خواند. الی با شور و اشتیاق فراوان به حکایت عشق و زندگی نوآ گوش می دهد؛ یک پسرک فقیر جنوبی که در دهه ی 1940 در چوب فروشی کار می کرده و به الی، دختر خانواده ای ثروتمند، علاقه مند شده است ...
یادداشت: یک فیلم شدیداً احساسات گرایانه – البته به معنای منفی اش – و سهل انگارانه که حکایت از عشقی آتشین می کند که عاشق و معشوق، تا لحظه ی آخر زندگی با هم می مانند. مطمئناً اگر دخترها نبودند، نیمی از فیلم ها دیده نمی شدند و نیمی از آدم های معروف دنیا هم بی طرفدار می ماندند و پولی در نمی آوردند! فکر می کنم این فیلم دقیقاً به کار دخترهایی احساساتی می آید که در رویاهای خودشان غرق شده اند و هر روز در انتظار پرنسی با اسب سفید هستند! در سهل انگارانه بودن و سطحی بودن فیلم مثال آوردن از یک صحنه اش کافیست؛ پدر نوآ روی ایوان خانه اش نشسته که نوآ از جنگ جهانی برمی گردد. پدر با شادی بلند می شود و همدیگر را در آغوش می گیرند. به همین راحتی، به همین خوشمزگی!
ارزشگذاری فیلم:
چطور اژدهای خود را تربیت کنیم (2010)
کارگردان: دنیس دیبلویس،کریس سندرز
هیکاپ نوجوانیست که جزیره آنها سالهاست مورد هجوم انواع اژدها قرار می گیرد؛هیکاپ برای اینکه تبدیل به یک وایکینگ واقعی شود باید یک اژدها را شکار کند..
تعریف و تمجید زیادی از این انیمیشن شنیده بودم اما در نهایت با اثری نه چندان خلاقانه و در عوض پیرو الگوهای امتحان پس داده روبرو شدم.البته اجرای درست کلیشه ها در قالب داستانی جدید مطلبی نیست که جای نکوهش داشته باشد مخصوصاً وقتی اکثر مخاطبان فیلم می توانند کودکان باشند..
ارزشگذاری فیلم:
قلب فرشته (1987)
نویسنده فیلمنا مه و کارگردان: آلن پاکر
هری انجل(میکی رورک) کارآگاهی خصوصیست که ماموریت پیدا می کند مردی به نام جانی فیوریت را پیدا کند.کارگزار هری مردی به نام لوییز سایفر(رابرت دنیرو) است که ادعا دارد جانی فیوریت سالها پیش قراردادی با او امضا کرده ..
ابتدا توضیح بدهم که ترجمه نام فیلم همچون فیلمهایی مثل داستان سرراست از اشتباهاتی قدیمیست که در آن عنوان فیلم حاوی عبارتیست که نام شخصیت اصلی نیز می باشد.
فیلم با ژانر میستری آغاز می شود و کم کم با ترس و وحشت نیز تلفیق می شود.در ژانر میستری یا رمزآلود روند منطقی اتفاقات فیلمنامه اهمیت زیادی دارد اما وقتی فیلم از چهارچوب رئال خارج می شود کمتر به این مسائل توجه می شود.اینکه هری چگونه شخصیت و ذهنی دارد که 12 سال است کارهای کارآگاه گونه انجام می دهد اما قتلی که چند دقیقه پیش انجام داده را به خاطر نمی آورد فقط با این منطق می تواند توجیه پذیر باشد که کارگزارش شیطان است و هری روحش را به او فروخته.باور این مسئله کلید دوست داشتن و یا دوست نداشتن فیلم است،اگر مخاطب این مسئله را در فضای فیلم نتواند بپذیرد حس می کند تمام مدت فیلم سرکار بوده.
از نکات ارزشمند فیلم این است که در نحوه دادن اطلاعات مخاطب خود را دست کم نمی گیرد به عنوان مثال در فیلم به این نکته که دوستان قدیمی هری او را به خاطر تغییر چهره اش به جا نیاورده اند مستقیماً اشاره نمی شود اما مخاطب باید به خاطر بیاورد که قبلاً جایی صحبت از این بوده که جانی فیوریت صورتش را عمل کرده و آخرین بار با باندپیچی دیده شده بود.
فضای تیره و تار این فیلم و شباهتش با دیگر اثر پارکر یعنی دیوار پینک فلوید،رغبت دیدن آثار دیگری از این فیلمساز کم کار را برایم به وجود آورد؛فیلمسازی که آخرین فیلمش را در سال 2003 ساخته..
ارزشگذاری فیلم:
افسانه دو خواهر (2003)
نویسنده و کارگردان: جی وون کیم
محصول کره جنوبی ، 115 دقیقه
دو خواهر به نامهای سومی و سویون از زندگی با نامادری خود ناراضی هستند در حالی که شاهد اتفاقات عجیب و ترسناکی هستیم..
سلیقه های سینمایی تا چه حد می توانند متفاوت باشند؟ تعریف این فیلم را در نوشته های یکی از منتقدین خوب مجله فیلم به نام شهزاد رحمتی خوانده بودم اما نشانی از دلیل آن همه ستایش در فیلم پیدا نکردم.این مطلب نشان می دهد که مضمون مورد علاقه چه مقادر در ارزشگذاری منتقد تاثیر دارد.منتقدی که نامش را آوردم از شیفتگان ژانر ترس و وحشت است و به هر حال هر منتقد یا فیلم بین حرفه ای علائقی شخصی دارد.
مشکل اصلی من با این فیلم در نحوه روایت آن است.از ابتدای فیلم دو خواهر را با هم می بینیم اما در پایان مشخص می شود که خواهر کوچکتر مدتی پیش مرده و خواهر بزرگتر او را در ذهنش تصور می کرده و مخاطب نیز در این تصورات با او شریک بوده است.در چنین مواردی حداقل منطق و انتظار ایجاب می کند که در صحنه هایی که موضوع مورد توهم و تخیل حضور دارد،شخصیت اصلی هم حضور داشته باشد اما به عنوان مثال در فیلم خواهر کوچکتر و نامادری را به تنهایی بر سر میز شام می بینیم،حداقل چند صحنه دیگر هم وجود دارد که بدون حضور خواهر بزرگتر روان پریش می توانیم خواهر کشته شده را ببینیم.فکر نمی کنم احتیاج به توضیح بیشتری داشته باشد که اساس منطق روایی چنین صحنه هایی به شدت مشکل دارد؛هر چند با چشم پوشی از این ضعف مهم باز هم فیلم حرف چندانی برای گفتن ندارد..
ارزشگذاری فیلم:
ویکی کریستینا بارسلونا (2008)
نویسنده و کارگردان: وودی آلن
ویکی(ربکا هال) و کریستینا (اسکارلت جوهانسون) دو دوست قدیمی هستند که برای تعطیلات به بارسلون می روند،آنها در بارسلون با نقاش خوش تیپی به نام خوان آنتونیو(خاویر باردم) آشنا می شوند..
برای دوستداران سینمای ناب و خلاق وودی آلن این فیلم می تواند یک سرخوردگی محسوب شود؛شخصیتهای پوشالی و قوام نیافته،داستان آبکی و گاه تین ایجری و چالشهای داستانی سطحی.. در کنار اینها استفاده از شیوه آشنای نریشن برای روایت که نمونه های شاهکارش مانند آنی هال و پول را بردار.. قبلا دیده ایم اینجا به تمهیدی دم دستی برای سهولت در روایت و گاه توضیح حس و حال و شخصیت نقشها تبدیل شده.
اینها را می توان در کنار این مسئله که وودی آلن دوست داشتنی 76 ساله ما میانگین سالی یک فیلم می سازد(و اکثر آنها آثاری در خور توجه و ارزشمند هستند)،زیر سبیلی رد کرد..
- این فیلم 96 میلیون دلار فروش داشت و با توجه به بودجه 15 میلیون دلاری اش،یکی از پرمنفعت ترین فیلمهای وودی آلن محسوب می شود.
- خاویر باردم و پنه لوپه کروز دو سال بعد از این فیلم با هم ازدواج کردند.
ارزشگذاری فیلم:
127 ساعت (1388)
نویسنده(مشترک) و کارگردان: دنی بویل
بر اساس کتاب "Between a Rock and a Hard Place" نوشته آرون رالستون
داستانی واقعی از کوهنوردی که دستش در میان صخره ها گیر می کند؛نبردی میان مرگ و زندگی که 127 ساعت طول می کشد..
بیشتر افرادی که به تماشای فیلم می نشینند احتمالاً از داستان تکان دهنده،واقعی و البته یک خطی آن آگاه هستند و این مسئله کار فیلمساز را بسیار سختتر کرده.در حقیقت عدم وجود داستانکها و شاخ و برگ در کنار داستان اصلی پرداختن به جزئیات را مهمتر از همیشه کرده است.ایرادات کوچک در چنین مواقعی زودتر آشکار می شوند و احتمال از ریتم افتادن فیلم هم زیاد است.در مجموع دنی بویل از عهده این مسائل کم و بیش برآمده و در بازی گرفتن از جیمز فرانکو هم موفق عمل کرده.
ارزشگذاری فیلم:
نام فیلم: دندان نیش ( Kynodontas )
بازیگران: کریستوس استرگیوگلو – آگلیکی پاپولیا – هریستوس پاسالیس
نویسندگان: گیورگوس لانتیوموس – افتیمیس فلیپو
کارگردان: گیورگوس لانتیموس
94 دقیقه؛ محصول یونان؛ ژانر درام؛ سال 2009
حریم
خلاصه داستان: پدر و مادری، دو دختر و یک پسر جوان خود را در محدوده ی خانه بزرگ و ییلاقی شان حبس کرده اند. آنها فرهنگ لغات جدیدی برای بچه ها خلق کرده اند و با ایجاد رعب و وحشت، آنها را به اطاعت وا می دارند ...
یادداشت: فیلمی ست خاص با موضوعی عجیب، ترسناک و بکر. نحوه ی اطاعت پذیری بچه ها و رعب و وحشتی که بیشتر از همه، پدر، به دل آنها می اندازد، بیننده را وارد دنیایی کابوس گون و نشانه شناسانه می کند که ناچاراً باید تعبیری از این اوضاع وحشتناک داشته باشد. پدرسالاری ترسناک حاکم بر فضای زندان/خانه، با صحنه هایی مثل زمان هایی که بچه ها از مرد چیزی می خواهند و برای این کار باید لیسش بزنند و یا جایی که به دستور او باید مثل سگ پارس کنند، تشدید می شود. رهایی از این خانه/زندان ممکن نیست. اینجا برای بچه ها دنیایی ست محدود و آن هواپیمایی که دائم از بالای سرشان رد می شود نمادی ست از ذهن بچه ها که می خواهد به دور دست پرواز کند که آنهم توسط پدر و مادر با پرتاب یک هواپیمای اسباب بازی به وسط حیاط و توهم اینکه این همان هواپیمای داخل آسمان است، کشته می شود. یکی از بچه ها خلاصه از این محدوده پا را فراتر می گذارد و با قایم شدن در صندوق عقب ماشین پدر، ظاهراً به دنیای بیرون می رود اما در نمای طعنه آمیز و عجیب پایانی، دختر همچنان در صندوق عقب می ماند و طبیعتاً بیرون آمدن از آنجا به تنهایی ممکن نیست. کارگردان، ما را در فکر اینکه بالاخره از آنجا بیرون خواهد آمد یا نه، باقی می گذارد و این را متذکر می شود که فرار از این دنیا/زندان ممکن نیست.
ارزشگذاری فیلم:
نام فیلم: بچه های کوچک( Little Children )
بازیگران: کیت وینسلت – پاتریک ویلسون – جنیفر کانلی – جکی ارل هالی
نویسندگان: تام پروتا ( رمان ) – تاد فیلد – تام پروتا
کارگردان: تاد فیلد
137 دقیقه؛ محصول آمریکا؛ ژانر درام، رومانس؛ سال 2006
سرمای عشق
خلاصه داستان: سارا و برد، هر کدام به دلایلی، از همسران خود دوری می کنند. آشنایی آنها در پارک، موجب می شود عشق آتشینی بینشان آغاز شود ...
یادداشت: اگر گول داستان جذاب و بدون سکته فیلم را بخوریم، هیچ وقت پی نخواهیم برد که چقدر این داستان پرتنش و درگیرکننده، ضعف دارد و کاملاً بی ربط است! ما از یک طرف داستان آشنایی سارا و برد را دنبال می کنیم و از طرف دیگر ماجرای مرد کودک آزاری که همه محله از او فرار می کنند. واقعیت این است که وقتی دو خط داستانی را در کنار هم می گذاریم، در ذهن مجسم می کنیم که چگونه قرار است آنها در نهایت یکدیگر را قطع کنند و اثری بر هم بگذارند. تا پایان می نشینیم و می بینیم اما جوابی برای سوالمان دریافت نمی کنیم. واقعاً معلوم نیست داستان آن کودک آزار که خودش به تنهایی و البته با بازی دیدنی جکی ارل هالی می توانست تبدیل به یک فیلم نفس گیر شود، چه ربطی به داستان خیانت سارا و برد پیدا می کند. علاوه بر اینکه دلیل سارا و برد برای خیانت به همسرانشان چندان عمیق نیست، در پایان، دلیل اینکه چرا دوباره آنها سر خانه و زندگی شان برمی گردند هم کاملاً سردستی و ضعیف است. برد که آنهمه شور و شوق نشان می داد برای دیدار با سارا، شب مهمی که قرار است با او فرار کند، ناگهان مثل بچه ها حواسش می رود در پی اسکیت سواری چند جوان و همه چیز را فراموش می کند و تازه بدتر از آن اینکه، وقتی زخمی می شود و آمبولانس بالای سرش می آید، می گوید که می خواهد همسرش را ببیند! سارا هم که سر قرار منتظر برد است، با دیدن مرد کودک آزار که خودش را زخمی کرده و به خاطر مرگ مادرش مثل بچه ها گریه می کند، به یاد خانواده اش می افتد و همه چیز به خیر و خوشی تمام می شود! تغییر آدم های فیلم آنقدر ضعیف و بی ربط است که نمی شود به راحتی از آن گذشت.
ارزشگذاری فیلم:
نام فیلم: گرسنگی( Sult )
بازیگران: پر اسکارسن – گونل لیندبلوم
نویسندگان: هنینگ کارلسن و پیتر سیبرگ براساس رمانی به همین نام نوشته ی کنوت هامسن
کارگردان: هنینگ کارلسن
112 دقیقه؛ محصول دانمارک، نروژ، سوئد؛ ژانر درام؛ سال 1966
مردی که با سیلی صورت خود را سرخ می کرد ...
خلاصه ی داستان: در اروپای سال 1890، مردی آواره و بی سرپناه، در خیابان های سرد شهر، بی هدف قدم می زند. او که انگار سابق بر این دانشجوی فلسفه بوده، حالا در اوج فقر و بدبختی و در حالیکه روزهاست غذایی نخورده، در خیالش اینگونه تصور می کند که مقاله ای برای یک روزنامه ی محلی بنویسد تا آنها چاپش کنند ...
یادداشت: "گرسنگی" رمان حیرت آوری ست از زبان اول شخص، شرح حال آدمی بی نام که در خیابان های شهر اسلو، بی هدف می چرخد و از زور گرسنگی و ضعف، فکرش کم کم دارد از کار می افتد. رمانی که اتفاقاً به بهترین شکل ممکن با ترجمه ی روان و جذاب احمد گلشیری به فارسی هم برگردانده شده است. هنینگ کارلسنِ کهنه کار که اتفاقاً با همین فیلم هم نامش بر سر زبان ها افتاد، فیلمسازی دانمارکی ست که تا قبل از ساخت "گرسنگی" 7 فیلم بلند و یک فیلم کوتاه کار کرده بود. "گرسنگی" آنچنان که در رمانش هم شاهد هستیم، خط داستانی پر رنگی ندارد. اصولاً داستان پردازانه نیست و روی یک شخصیت تمرکز می کند. یک روایت تقریباً یک خطی ست که با داستانک هایی که در نهایت قرار است مفهوم اصلی اثر را برای بیننده نمایان سازند، پر شده و کاملاً هم طبیعی ست که چنین فیلم هایی روی لبه ی تیغ راه می روند. یعنی هر لحظه امکان لغزیدنشان به سمت ملال آور شدن وجود دارد و فیلم نامه نویس باید آنقدر زبردست باشد که از چنین لغزشی دوری کند و کارلسنِ کارکشته نشان می دهد که از پس این کار به خوبی می تواند بربیاید و البته آنقدرها هم عجیب نیست که فیلم جدیدش که در حال ساخت آن است از روی رمانی از گارسیا مارکز اقتباس شده. اولین نکته ای که از لحاظ بصری روی بیننده تأثیر می گذارد، فضای سیاه و سفید و سرد اثر است. فضایی که بیننده به خوبی سرمای شهری اروپایی را حس می کند که البته این سرما در ادامه، مفهومی معناگرایانه پیدا می کند. در شروع فیلم، دوربین از پشت به مردی نزدیک می شود که کلاهی به سر و کتی در تن دارد و در حالیکه روی لبه ی پل خم شده، مشغول انجام دادن کاری ست. این اولین معرفی فیلم از یکی از عجیب ترین و ملموس ترین شخصیت های تاریخ سینماست. وقتی به او نزدیک تر می شویم، می بینیم با مدادی که دیگر به انتهایش رسیده روی کاغذی چروکیده چیزهایی می نویسد. کم کم با او بیشتر آشنا می شویم؛ آدمی آواره، بی سامان و بی نام و نشان که چیز چندانی از گذشته ی او نمی دانیم. معلوم می شود روزهاست که چیزی نخورده و پولی هم ندارد که بتواند چیزی بخرد. او روی آن کاغذهای چروکیده مقاله می نویسد تا مگر صاحبان جراید از نوشته ی او خوششان بیاید و پولی به او بپردازند. او در پارک می نشیند و با کفش های پاره اش حرف می زند و نوید روزهای خوبی را به آن می دهد. هر چه جلوتر می رویم با او بیشتر آشنا می شویم و در عین حال می فهمیم که حرف اصلی فیلم چیست. مرد در اوج بدبختی و گرسنگی، هیچ وقت سر خود را پیش کسی خم نمی کند و به اصطلاح گدایی نمی کند و این دقیقاً همان نکته ای ست که از "گرسنگی"، رمان و فیلمی یکّه می سازد. مرد در بدترین حالت ها هم آنقدر مودب است و آنقدر با غرور صحبت می کند که تکان دهنده است. تمام فیلم حول همین موضوع می چرخد و داستان طوری پیش می رود که ما هر لحظه، بیش از پیش با این آدم همدردی می کنیم. هر چه که جلوتر می رویم جنبه های بیشتری از شخصیت این آدم برای ما روشن می شود. لباس های زهوار دررفته و پاره پوره ای دارد اما وقتی به زنی برخورد می کند، در نهایت احترام کلاه از سر برمی دارد. آنقدر با بقیه با نهایت احترام صحبت می کند که عجیب است. دوست ندارد کسی بفهمد او در چه وضعی ست. به پول نیاز دارد اما وقتی سردبیر به او می گوید که مشکل مالی نداری؟ او جواب می دهد نه. حاضر نیست به هیچ عنوان خودش را خوار و خفیف نشان دهد و با پیش رفتن داستان، احساس می کنیم او چه آدم بزرگواری ست. صحنه ی تکان دهنده در فیلم زیاد وجود دارد مثل جایی که او بی خانمان و دربه در، در پی جایی می گردد تا شب را آنجا سر کند. به ذهنش می رسد سری به دوستش بزند. وقتی دوستش مِن مِنی می کند و در نهایت می گوید که دختری پیش اوست، او با نهایت نجابت و احترام می پذیرد و از اینکه مزاحم دوستش شده عذرخواهی می کند و می رود. او آدمی ست که درد همه را می فهمد اما کسی متوجه او نیست. یکی از عجیب ترین صحنه های فیلم جایی ست که او مجبور می شود کتش را بفروشد تا پولی برای غذا به دست بیاورد. این کار را که می کند متوجه می شود، مداد کوچکش را در جیب کت جا گذاشته. به مغازه ی سمساری برمی گردد و مداد را از جیب کت بیرون می آورد و بعد برای اینکه مغازه دار فکر نکند او برای چیز بی ارزشی پیش او برگشته، با غرور عنوان می کند که این مداد برایش مثل یک دوست و شخصیت است و او با همین مداد بود که پایان نامه ی دانشگاهی اش در زمینه فلسفه را نوشته و در نتیجه این مداد برایش چیزی فراتر از یک مداد کوچک است. ما او را باور می کنیم. علاوه بر همه ی اینها و به رغم چنین اوضاع اسفناکی هیچ گاه به ورطه ی سقوط اخلاقی نمی افتد و پایش را از راه درست بیرون نمی گذارد. وقتی شاگرد مغازه به اشتباه به او پولی می دهد، او به جای اینکه برود و با این پول چیزی بخورد، آنها را برای شاگرد مغازه پس می آورد. بازی گیرا و تکاندهنده ی اسکارسن که برای همین فیلم، جایزه ی بهترین بازیگر جشنواره ی کن را می گیرد، آدم را مجذوب می کند. صحنه ای که او از قصابی تکه استخوانی برای " سگ اش " می گیرد، اوج داستان است. او نمی خواهد بگوید که استخوان را برای خودش می خواهد در نتیجه چنین بهانه ای ردیف می کند و وقتی که در کوچه ای خلوت شروع به گاز زدن استخوان می کند، نریختن اشک کار سختی ست. بازی عجیب اسکارسن در این صحنه واقعاً تکاندهنده است؛ مخلوطی از حفظ کردن شخصیت خود و فقر عمیق ظاهری. کم کم متوجه می شویم که سیاه و سفید بودن فیلم چگونه در بطن اثر جای خود را پیدا می کند. انگار سرنوشت این آدم با تنهایی و فقر گره خورده است و راه فراری هم ندارد. در طول فیلم هیچ گاه شاهد این نیستیم که مرد سرش را در مقابل موقعیت ترسناکی که قرار گرفته، خم کند. او قهرمان درامی ست که ضدقهرمانش در نگاه نخست، گرسنگی و در نگاهی جامع تر، شرایط جامعه ی آن دوران است. این نکته را به راحتی می شود در سکانسی که قرار است خودش را کاندید مأمور آتش نشانی بکند، دریافت. هر کلکی می زند نمی تواند مرد مسئول را گول بزند. او برای این کار ساخته نشده است. البته نظر مأمور اینگونه است. ما با جامعه ای یخ زده و خفقان آور مواجهیم که شرایطی برای حضور این آدم فراهم نمی کند. جامعه ای که فقرایش برای یک لقمه نان، با حالتی رقت انگیز، در صف پخش غذای خیریه می ایستند و ثروتمندانش متفرعنانه قدم می زنند و هنرمندانش به جای خلق آثار هنری، در پی فرونشاندن غریزه های خود هستند. در این جامعه، جایی برای تفکر وجود ندارد. قهرمان ما، با این ضدقهرمان می جنگد و اما عزت نفس خود را از دست نمی دهد. غرور خودش را زیر پا نمی گذارد. خیلی مشکل است که در یک درام، که معمولاً عرصه ی کشمکش قهرمان و ضد قهرمان زنده است، قهرمان را در مقابل یک ضدقهرمانِ غیرجاندار قرار بدهیم و از آن نتیجه ای بگیریم. همچنین سیر حرکت یک شخصیت در طول درام، روندی معمولاً رو به رشد دارد. یعنی دیدگاهی که ابتدای فیلم داشت با چیزی که در پایان به آن می رسد، فرق دارد. شخصیت داستان به پختگی می رسد و چیزی در او عوض می شود. در " گرسنگی" هم این اصل رعایت می شود و قهرمان ما در عین حالی که همان خصوصیات اخلاقی را دارد که در ابتدا هم داشت، علاوه بر این در پایان و طی آن نمای ثابت شده ی رو به دوربین او که با لبخندی بر لب به ما نگاه می کند، می فهمیم که حالا یاد گرفته چطور با شرایط کنار بیاید. او جامعه را ترک می کند و خیلی خوب می داند که این جامعه است که او را از دست داده. بهرحال آدمی که تنهاست همیشه هم تنها می ماند. خیلی حیف شد که برای ارزشگذاری این فیلم، پنج ستاره بیشتر نداریم.
و همان صحنه ی معروف؛ نریختن اشک کار سختی ست.
ارزشگذاری فیلم: