فیلمهایی که می بینیم..

یادداشتهای روزانه درباره فیلمهایی که می بینیم..

فیلمهایی که می بینیم..

یادداشتهای روزانه درباره فیلمهایی که می بینیم..

The Adventure

ماجرا(1960)

نویسنده و کارگردان : میکل آنجلو آنتونیونی

محصول ایتالیا و فرانسه

آنا دختر زیبا و جوانیست که قصد دارد به اتفاق بهترین دوستش کلودیا،نامزدش ساندرو و چند نفر دیگر به وسیله یک قایق تفریحی به مسافرتی کوتاه بروند.آنها برای استرحت وارد جزیره ای خالی از سکنه می شوند و پس از مشاجره ای کوتاه بین آنا و نامزدش،آنا ناپدید می شود.جستجوها برای یافتن آنا نتیجه ای ندارد و در این بین علاقه و کششی بین ساندرو و کلودیا به وجود می آید..

فیلم با شخصیت آنا شروع می شود و پس از ناپدید شدن او برای مخاطب کمی سخت است تا باور کند دیگر قرار نیست آنا را ببیند.تا اینجا اگر دقت کنیم شباهتی بین این فیلم و فیلم تحسین شده " درباره الی" وجود دارد.قبل از اینکه "ماجرا" را ببینم راجع به اینکه فرهادی فیلمنامه اش را از این فیلم الهام گرفته شنیده بودم اما به نظرم چنین شباهتی اتفاقی است و روند کلی این دو فیلم اصلا با هم قابل مقایسه نیست.در فیلم فرهادی با وجود ناپدید شدن الی و با وجود اینکه کسی نمی داند واقعا الی که بوده،سایه الی بر روی فیلم تا آخر آن سنگینی می کند و به راستی "درباره الی" ، درباره الی است نه کس دیگر.اما اینجا در فیلم آنتونیونی روابط سطحی تر از انتظاریست که از این کارگردان بزرگ سینما داریم.پس از ناپدید شدن آنا به طرز عجیبی بلافاصله گرایش ساندرو به کلودیا را می بینیم و باقی فیلم فقط مجالی است برای ابراز تمایل ساندرو به کلودیا تا بلاخره کلودیا او را به عنوان معشوق می پذیرد و ناگهان دوباره ساندرو به معشوقه جدیدش هم خیانت میکند و در پایان به شکل عجیبی مورد بخشش کلودیا قرار می گیرد. 

از معدود نکات مثبت فیلم که نظرم را جلب کرد یکی صحنه ای بود که کلودیا و ساندرو در بین طنابهای ناقوس کلیسا قرار گرفته بودند و دیگری قاب پایان فیلم که ساندرو بر روی نیمکت نشسته و کلودیا دستش را بر روی سر او می کشد.(تصویر بالا)توجه کنید به قاب زیبایی که انتخای شده،نیمی از قاب را دیوار سختی پوشانده و نیمه دیگر رو به طبیعت کوهستان است.در پایین تصویر هم هر دوی آنها به وسیله نرده های جلوی نیمکت محصور شده اند.(عکس به وسیله نرم افزار، capture شده است)

ارزش گذاری فیلم:

لینک فیلم در IMDB

Blowup

Blowup(1966)

نویسنده(مشترک) و کارگردان : میکل آنجلو آنتونیونی

توماس، عکاس مدل به طور اتفاقی چند عکس از رابطه پنهانی یک زن و مرد در گوشه ای از یک پارک می گیرد و پس از اصرار زن برای پس دادن نگاتیو عکس ها،یک نگاتیو دیگر به زن می دهد.توماس وقتی عکس ها را ظاهر می کند با بزرگ نمایی عکس ها( که مترادف با  اصطلاح blowup است) متوجه نکات مشکوکی میشود که با پیگیری آنها پی به یک قتل می برد. 

جایی از فیلم، توماس را - وقتی هنوز آن عکس های داخل پارک را نگرفته – در منزل دوست نقاشش می بینیم که نقاشی های عجیبی می کشد.مرد نقاش می گوید گاهی خودش هم درک درستی از آنچه کشیده ندارد و بعدها پی به نکاتی در اثرش،خودش یا دیگران،می برند.مثل اینکه یک کارآگاه سرنخی را کشف کند..

به هنگام تماشای فیلم این معنی به ذهنم رسید که این روایت از یک اثر هنری(اینجا،نقاشی)می تونه اشاره ای به خود آنتونیونی و اثرش باشه که گاه به صورت ناخودآگاه نکته ای به ظاهر نه چندان مهم  رو در فیلم جای میده که بعد تعبیر و تفسیر جالبی میشه ازش داشت.اما بعد می بینیم که این مسئله کدی بوده که فیلمساز راجع به اتفاقاتی که قرار بوده برای توماس بیفتد به ما داده.

اما در پایان با تمشای آن سکانس محشر بازی خیالی تنیس همه چیز معنایی دیگر پیدا میکند.به خصوص که قبل از آن توماس دوباره به مکانی که جسد رو دیده بود رفته و این بار اثری از جسد پیدا نمی کند.انگار جریان بزرگ نمایی عکس ها و پی بردن به نگاه مشکوک زن و یافتن چهره پنهان شده قاتل در لای شاخ و برگ درختان وبلاخره دیدن جسد مقتول،همه و همه زاییده ذهن توماس است.درست مثل همین بازی تنیس که توماس هم مانند بقیه تماشاگران توپ و ضربه های خیالی را دنبال می کند و حتی توپی که از زمین بیرون افتاده را به داخل پرتاب می کند.در این بین میتوان دوباره به صحبت های دوست نقاش توماس اشاره کرد؛توماس پیشنهاد خرید یکی از همان تایلوهای دوستش رو به او میدهد اما دوست توماس می گوید آنها فروشی نیستند.انگار توماس که دوست داشته صاحب تابلوی نقاشی ای باشد که بتوان با کشف یک سرنخ از آن پی به راز یک قتل برد،حالا برای واقعیت پوشاندن به این رویا ،در ذهن خودش توطئه و قتلی رو در عکس هایی که از پارک گرفته جای میدهد..

نکته دیگری که می توان به این استدلال اضافه کرد باز هم در ارتباط با همین گروه دلقک ها است.ابتدای فیلم همین جوانان که با رنگ زدن چهره ها و پوشیدن لباس های خاص ، ظاهری مانند دلقک ها یا بازیگران پانتومیم پیدا کرده اند جلوی ماشین توماس را می گیرند و توماس هم به آن ها پول می دهد.(شاید هم رسم و یا عید خاصی باشد)به هر حال توماس انگار با این پولی که به آن ها می دهد کالای رویا و خیال پردازی را(که در بازی پایانی تنیس می بینیم این گروه استاد آن است) از آنها می خرد.

یکی از سکانس های تماشایی و هوشمندانه فیلم جایی  است که توماس به دنبال پیدا کردن دختر وارد یک کنسرت زیرزمینی می شود.گروه مشغول اجرای موسیقی است که سیستم صوتی مرتب دچار اشکال می شود و نوازنده عصبی گیتار مرتب با گیتارش به سیستم صوتی ضربه می زند تا بلاخره گیتارش را خورد و داغان می کند و به میان جمعیت پرتاب می کند.توماس و باقی جمعیت برای به دست آوردن تکه ی گیتار سر و کله هم می زنند و توماس که موفق می شود با جان کندن آن را به دست بیاورد و از دست طرفداران گروه موسیقی خلاص شود پس از نگاهی به تکه ی بی ارزش گیتار،آن را زمین می اندازد.

**

- فیلم در دو رشته کارگردانی و فیلمنامه غیر اقتباسی(مشترک)نامزد اسکار می شود و همین دو نامزدی اسکار تنها افتخارات رسمی آنتونیونی فقید در اسکار می باشند.

- این نکته حاشیه ای را به زبان اصلی از سایت IMDB نقل می کنم :

Reportedly the first British feature film to show full frontal female nudity.

ارزشگذاری فیلم : 

لینک فیلم در IMDB

آنتونیونی در IMDB

Children Of Men

Children of Men(2006)

نویسنده(گروهی) و کارگردان : آلفنسو کوارن

محصول آمریکا،انگلستان و ژاپن

در سال 2027 میلادی جوانترین انسان های روی زمین 18 ساله اند.یعنی به دلایل نامشخص ژنتیکی از سال 2009 هیچ زنی حامله نشده و نسل انسان در خطر است.تمامی کشور های دنیا هم دچار مشکلاتی شده اند به طوری که از سراسر جهان سعی در مهاجرت به انگلستان را دارند و آنجا هم قوانین و مجازات شدیدی علیه مهاجرین اعمال میشود.

تئو قهرمان فیلم(که درست نفهمیدم چکاره مملکت است) طی حوادثی سعی در خارج کردن یه زن مهاجر به طرز غیر قانونی از مرز میکند اما بعد از کشته شدن همسر سابقش و تصمیم به کناره گیری متوجه میشود این زن سیاه پوست حامله است و گروه های مختلف سیاسی و آشوب طلب برای منافع خودشان سعی در به دست آوردن این زن و بچه اش دارند و تئو تصمیم میگیرد به زن باردار کمک کند. 

با فیلم خوش ساختی مواجه هستیم.کارگردانی فیلم قابل قبول و تدوین و فیلمبرداری آن عالی است.اما فیلمنامه آن به نظر من ضعیف و قابل دفاع نیست.جالب اینکه فیلم برای 3 رشته تدوین،فیلمبرداری و فیلمنامه کاندید اسکار شده است.اصلا در طول داستان متوجه نمیشویم واقعا چرا انسان ها ناگهان عقیم شده اند و اگر هم قبول کنیم که دانشمندان فقط حدس می زنند عوامل گرمای زمین و آلودگی و لایه ازن و غیره بر مسائل ژنتیکی تاثیر گذاشته پس چطور زن سیاه پوست داستان باردار می شود  و اگر هم به قول شخصیت های فیلم معجزه باشد چه منطقی داریم که همین یک مورد بیشتر اتفاق و معجزه نباشد و باز هم نسل انسان منقرض نشود.باز هم اگر این مسائل را کنار بگذاریم چه دلیل و اصلا لزومی وجود داشت که در این روایت از تهدید نسل انسان، تمامی ملت ها (فقط با یک توضیح کوتاه فیلم تبلیغاتی که از تلویزیون پخش میشود) با مشکلات نامشخصی مواجه شده باشند و جزیره انگلستان مکان خوب و قابل سکونتی باشد که مورد هجوم مهاجرین قرار بگیرد.

اما راجع به ارزش فیلمبرداری این فیلم فقط کافیست که  طولانی ترین برداشت فیلم که 6دقیقه و 18 ثانیست رو با دقت نگاه کنیم.این برداشت از جایی شروع میشود که تئو و زن و بچه اش از ساختمان خارج شده و زیر آتش گلوله ها گرفتار گروه "ماهی ها" میشوند.این سکانس یکی از بهترین،زیباترین و مهیج ترین سکانس های جنگی بود که تا حالا دیدم.وقتی بار اول فیلم و این سکانس رو دیدم،چند دقیقه که از این برداشت گذشت متوجه شدم که مدتیه کات در فیلم ندیدم و با توجه به ریتم سریع فیلم و بار اکشن زیاد اون واقعا حیرت زده شدم.تماشای این فیلم حتی اگر مزخرفترین فیلمنامه رو هم داشته باشه به خاطر همین 6 دقیقه و 18 ثانیه واقعا می ارزه..

ارزشگذاری فیلم :

لینک فیلم در IMDB

Swimming Pool

استخر شنا (2003) 

نویسنده و کارگردان : فرانسیس ازون 

محصول فرانسه و انگلستان

سارا نویسنده یک سری داستان های جنایی است که هنوز کتاب جدیدش را شروع نکرده.ناشر آثار سارا برای استراحت و الهام داستان جدید او را تشویق میکند تا به ویلایش در فرانسه برود.سارا پس از رفتن به ویلای ناشرش(جان)و استراحتی کوتاه شروع به نوشتن کتاب تازه اش میکند اما چندی نمی گذرد که دختر جان بدون اطلاع به ویلا می آید و هرشب با آوردن یک مرد به آنجا آرامش سارا بر هم میزند.. 

تا به حا ل فیلمهای زیادی ساخته شده که با برداشتن مرز بین واقعیت و مجاز،و بین رویا و بیداری قوه ادراک مخاطب را به بازی گرفته و سر در گمش می کنند.اما تفاوتی که این فیلم با آثار این گونه داشت سادگی مفرط آن بود.اکثر فیلمهایی که من در این سبک به خاطر می آورم فیلمهایی هستند که برای گیج کردن بیشتر مخاطب فیلمهای شلوغ با شخصیت های بسیار و اتفاقات زیاد و ریتم نسیتا سریع هستند اما در این فیلم با عکس این موارد مواجه هستیم و همین باعث ناباوری بیشتر مخاطب در پذیرفتن توهم بودن اتفاقاتی بوده که قبلا دیده.

جالب تر این که نشانه مسلم و قاطعی برای خیالی بودن شخصیت جولی و حوادثی که به وجود می آورد نیست تا اینکه در یکی دو دقیقه مانده به انتهای فیلم چهره دختر واقعی" جان" را می بینیم.

فیلم تقریبا بدون عیب و نقص است اما تنها نکته ای که باعث می شود بیشتر از 3ستاره نگیرد این است که حتی یک سکانس و نمای به یاد ماندنی از خودش در ذهن باقی نمی گذارد،البته غیر از صحنه هایی که باعث شدند فیلم درجه R  بگیرد..!

ارزشگذاری فیلم: 

لینک فیلم در IMDB

You,The Living

شما،زنده ها(2008) 

محصول سوئد،آلمان،فرانسه ..

نویسنده و کارگردان : روی اندرسون

You,the living  فیلمی بود که واقعا من رو شگفت زده کرد.فیلمی که مدام درباره زندگی مردم افسرده ای صحبت میکنه که گاهی زندگی و رویاهاشون عجیب و خنده داره.

ارزشگذاری فیلم: 

"شما،زنده ها" در IMDB

روی اندرسون در IMDB

من هم اینجا نقد یا بهتره بگبم یک ریویو  از راجر ایبرت رو به صورت خلاصه شده ترجمه کردم:

در یک دنیای غمزده و یک شهر غمزده، مردم غمگینی زندگی می کنند و همیشه از زندگی و کارشان و اینکه هیچکس آنها را درک نمی کند شکایت می کنند.حاصل چنین دنیایی یک کمدی است و فیلمی که تا به حال کسی مانند آن را نساخته به غیر از کارگردانش "روی اندرسون" سوئدی.

شما زنده ها فیلمیست که مخاطب را هیپنوتیزم میکند.مردم خسته از زندگی و روزمرگی،در دنیایی که هیچ نشانی از شادابی ندارد گرفتار یک روز افسرده کننده دیگر هستند.یک زن الکلی بد اخلاق در حالی که روی نیمکت پارک نشسته به یک مرد چاق و خونسرد دشنام میده که برو گمشو و دیگه نمیخوام هیچوقت ببینمت ولی وقتیکه میفهمه مرد کباب بره واسه شام تهیه کرده میگه شاید کمی بعد اون هم بیاد.یک نوازنده ترومپت در طی  حکایت مفصلی شکایت میکنه که 34 درصد از ذخیره بازنشستگیش رو از دست داده در حالی که بر روی تخت با زن برهنه ای که کلاه خود آهنی بر روی سر داره..

و این داستان ها همچنان در طول فیلم ادامه دارند.در فیلم  50 تصویر-سکانس وجود دارد(تقریبا هر سکانس با یک دوربین ثابت در نماهای مدیوم و لانگ شات فیلمبرداری شده).گاهی شخصیت ها مستقیما به دوربین نگاه میکنند و از زندگی شکوه میکنند.یک روانشناس رو به دوربین میگوید 27سال است که به مردم کمک میکند تا شاد باشند و هدفی برای زندگی یکنواختشان پیدا کنند.

این سبکی از کمدی است که در آن شما بلند نمی خندید(اگرچه من فیلم را به همراه کس دیگه ای ندیدم ) 

ساخت فیلم  3سال طول کشید.18 سرمایه گذار از 6 کشور در ساخت آن سهیم بودند و اکثرا از بازیگران غیرحرفه ای در فیلم استفاده شده.فیلم در  جزئیات بسیار ظریف و دقیق است.سبک و ریتم اندرسون با ژاک تاتی مقایسه شده و یقینا هر دوی انها تبحر خاصی در کنترل جزئیات صحنه،دکور،صدا و نور دارند.

لذت خاصی در تماشای چنین فیلمی وجود دارد.شما با تمامی شخصیت ها احساس همذات پنداری می کنید.در غم و اندوه هرکدام شریک می شوید و از سوی دیگر برایتان جالب و خنده دار است که هرکدام احساس می کنند هیچ کس مثل آنها تنها و غمگین نیست.زن الکلی که مدام غر می زند هیچ کس او را درک نمی کند به راحتی قابل درک است: او مادرش را یک سادیست خطاب می کند به خاطر اینکه سر میز شام برایش آبجوی بدون الکل آورده "هدف زندگی چی میتونه باشه وقتی نتونی مست بشی.."

چند سکانس بزرگ و سخت داریم که نشان از استادی اندرسون دارند:یکی جایی که در یک جلس خاص میزهای دراز به هم چسبیدن و زن ها و مرد ها بر روی صندلی در حال اجرای مراسم خاصی هستند.دیگری جایی که مرد سعی میکنه سر میز شام از زیر تمام ظروف رومیزی رو  بکشه بیرون و بلاخره سکانسی که زن جوان تصور میکنه با مرد گیتاریست به ماه عسل رفتن.برای این یکی من هیچی نمی تونم بگم غیر از اینکه : شما فقط باید اون رو تماشا کنید.

روی اندرسون 66 ساله از بزرگترین فیلم سازان تبلیغاتی اروپا محسوب میشه اما طی 30 سال فقط 4 فیلم بلند ساخته.من فیلم "آوازهایی از طبقه دوم" اندرسون رو که برنده جایزه هیئت داوران در جشنواره کن 2000 شده بود  در  Ebertfest (جشنواره راجر ایبرت) نمایش دادم.ما اندرسون رو برای مراسم دعوت کردیم اما اون فقط 2تا از بازیگراش رو فرستاد که یکی از اونها حتی یک جمله دیالوگ هم در فیلم نداشت.

"شما،زنده ها" شاید عنوانی باشد در اشاره به شخصیت هایش: آنها،مرده ها.

در دنیای آنها به نظر نمیرسه همه چیز در تاریکی مطلق باشه اما در بارها(میخانه ها)همیشه زمان تعطیل شدنه.

مطلب کامل راجر ایبرت

Avatar

آواتار(2009)

نویسنده و کارگردان : جیمز کامرون

سال 2154 انسانها در پی  دستیابی به منابع سیاره ای به نام پاندورا وارد آن سیاره شده و با ساخت موجوداتی شبیه به بومیهای سیاره که توسط انسانها هدایت میشوند وارد محیط زندگی آنها می شوند..

از وقتی فروش حیرت آور آواتار شروع شد و کم کم تونست تمام رکوردها رو بشکنه و پس از اون برای رشته های زیادی نامزد اسکار شد واکنش های متفاوتی در مقابل پرفروش ترین فیلم تاریخ سینما نشون داده شد. عده ای اون رو به خاطر روایت یک داستان انسانی و جذاب در کنار جلوه های ویژه  فوق العاده تحسین کردند و عده ای دیگر اون رو فقط به نمایش آخرین دستاوردهای جلوه های ویژه و فیلمبرداری و صدا و.. متهم کردند. 

من هم طبعا انتظار داشتم حق کاملا  با دسته دوم باشه و در کنار طیف زیادی از فیلمهایی که سرشار از ترکیب جلوه های ویژه و خالی بندی هستند و فروش زیادی هم پیدا می کنند با چنین فیلمی روبرو باشم اما بر خلاف پیش داوریم باید اعتراف کنم داستان فیلم منو جذب کرد.فقط پایان فیلم و گره گشایی انتهایی اون زیادی "هپی اند" میشه و این مسئله کمی تو ذوق میزنه. جالبه در کنار پایان بندی تراژیک و حسرت برانگیز ساخته قبلی جیمز کامرون "تایتانیک" ، اینجا همه چیز به شکل غیر قابل باوری به خوبی و خوشی تموم میشه(درسته که شخصیت دکتر میمیره ولی این شخصیت برای تماشاگر اهمیت چندانی نداره)

بهترین صحنه های فیلم متعلق به زمانیست که جیک رو برای اولین بار در قالب آواتار میبینیم. این سرباز سابق ارتش که کم کم به زندگی بر روی ویلچر و از دست دادن پاهاش عادت کرده بود حالا پس از خوابی طولانی که شبیه به رویا میمونه خودش رو در قالبی بلند و قوی میبینه.شادی جیک وقتی با تمام سرعت میدوه و احساس زیبایی که از لمس خاک زیر پاش نشون میده واقعا زیباست.انگار پرنده ای بلند پرواز پس از سالها اسارت از قفس رها شده باشه.این رهایی جسم جیک کم کم به رهایی روح بزرگ اون که از طرف خدای سیاره پاندورا انتخاب شدست منجر میشه..

ارزش گذاری فیلم :

فیلم آواتار در IMDB

Tokyo Story

داستان توکیو(1953)

نویسنده و کارگردان : یاسوجیرو ازو

محصول ژاپن  -   135 دقیقه

زوج سالخورده ژاپنی برای ملاقات فرزندها و نوه هایشان به توکیو میروند..

تا به حال در اکثر نظرسنجی های بهترین فیلم های تاریخ سینما (چه در داخل و چه در خارج از کشور) "داستان توکیو" در بین 10 فیلم برتر قرار گرفته و جالب اینکه این فیلم در سایت IMDB هم نمره بالای 8 رو از رای دهندگان دریافت کرده. 

فیلم بسیار ساده به نظر میرسه چه در محتوا و چه در تکنیک و فرم.به طوری که این سادگی گاهی ملال آور و خسته کننده میشه.پیرمرد و پیرزن چند روزی در توکیو مهمان بچه هاشون هستن و در این میان اتفاقات بسیار ساده ای میفته ولی در مسیر برگشت پیرزن مریض میشه و فوت میکنه و بچه ها به شهر زادگاهشون میرن و پس از چند روز به توکیو برمیگردن.در این بین عروس خانواده که شوهرش(یعنی پسر زوج سالخورده فیلم)در جنگ مرده بیش از بقیه به پدر و مادر پیر احترام میذاره و محبت میکنه.

همین داستان ساده زمان فیلم رو به بیش از 2 ساعت میرسونه.

تنها نکاتی که در فیلم جالب توجه به نظر میرسید همین سادگی بیش ار حد فیلم بود و قاب بندی ها و نماها و زوایایی که دوربین انتخاب میکرد.گاهی در یک نمای ثابت دوربین چند سوژه  رو با فاصله زمانی کم و در عمق میدان مختلف به تصویر میکشه (مانند صحنه ای که پیرمرد و پیرزن در حال صحبت با هم هستند و در همان قاب ثابت ،همسایه در عمق قاب ظاهر میشه و با اونها گفتگو میکنه)

به هر حال داستان توکیو فیلم مهمی در تاریخ سینماست که باید دید، البته برای من  فقط یک بار ، نه بیشتر..

ارزشگذاری فیلم :

فیلم در IMDB  

چند کیلو خرما برای مراسن تدفین

چند کیلو خرما برای مراسم تدفین

نویسنده و کارگردان : سامان سالور

داستان چند نفر که ساکن پمپ بنزینی در جاده ای فراموش شده هستند.

مطلب میثم در همین وبلاگ راجع به این فیلم

فیلم برای من جذاب و دوست داشتنی بود و مدت ها بود به خاطر محسن نامجوی عزیز(که یکی از تقش ها رو بازی میکنه) منتظر تماشای فیلم بودم.فیلم به شیوه سیاه و سفید فیلمبرداری شده و این شیوه با تلخی و سیاهی حاکم بر فیلم و شخصیت هاش همخوانی داره.هرچند در جای جای فیلم رگه هایی هم از طنز می بینیم  و سیاهی فیلم هم با برف سنگین انتهای فیلم به سفیدی تبدیل میشه.  

تیم بازیگری بسیار خوب چیده شده غیر از همون محسن نامجو که به نظر میرسه چندان استعداد بازیگری نداره و حتی صداش هم در فیلم یه جورایی تو ذوق میزنه.اما به هر حال برای هنرمند خلاقی که دیگه نمیتونه به ایران برگرده  و دشمن!! محسوب میشه این نقش آفرینی در خاطر علاقه مندان نامجو باقی میمونه.

ارزشگذاری فیلم :

متن صحبت های سامان سالور در نمایش این فیلم در دانشگاه تهران(به نقل از ایسنا): 

سامان سالور : با افتخار و با وجدان راحت اعلام می‌کنم پس از ساخت سه‌فیلم فرهنگی می‌خواهم فیلم مبتذل و پر از چهره بسازم. این کارگردان سینما در جلسه نمایش و نقد و تحلیل فیلمش"چند کیلو خرما برای مراسم تدفین" در دانشکده‌ی هنرهای زیبا سخن می‌گفت، با بیان این مطلب ادامه داد: از این پس می‌خواهم فیلم مبتذل و اتوبوسی بسازم و می‌دانم منتقدان اظهار تاسف می‌کنند که این فیلمساز چرا به این ورطه افتاد.
او ادامه داد: فیلم‌های فرهنگی مانند "خواب تلخ"، "چند کیلو خرما" و ... حق دارند در شهر 20 میلیونی تهران دوسالن سینما برای اکران و دیده‌شدن داشته باشند، اما این آثار تنها در برخی از جشنواره‌ها فرصت دیده‌شدن پیدا می‌کنند. درحالی‌که سینمای ما به این سمت رفته که فیلم‌هایی را اکران می‌کند که درنام آنها واژه‌ی "زن" وجود داشته باشد. سالور با انتقاد فراوان از وضعیت اکران فیلم‌های خاص در ایران خاطرنشان کرد: ای کاش منتقدان ما از این نوع سینما حمایت می‌کردند، همچنانکه در دهه‌ی 60 چنین کردند، اما امروزه هیچ‌کس از سلطان‌هایی که سینمای ایران را به حرمسراهایشان تبدیل کرده‌اند، انتقاد نمی‌کند.
این کارگردان سینما متذکر شد: امروزه روی سر درتمام سینماهای ما چهره‌های تکراری را می‌بینیم. وضعیت اکران ما را سینما‌داران تعیین می‌کنند، اما چرا مخاطب ایرانی حق ندارد درمیان انبوه فیلم‌های مبتذل، فیلم متفاوت هم ببینند. دیدگاهی وجود دارد که می‌ترسد مردم حتی برای یک لحظه هم که شده با دیدن یک فیلم به تفکر وادار شوند. سالور در مقابل پرسش یکی از دانشجویان که فیلم "چند کیلو خرما..." را جشنواره‌ای توصیف کرده بود، عنوان کرد: تنها به راضی ‌بودن مخاطب ایرانی می‌اندیشم، اما مخاطبان ما اجازه دیدن این فیلم‌ها را ندارند و تنها فرصت دیده‌شدن این فیلم‌ها شرکت در جشنواره‌هاست.
البته زمانی که این فیلم را می‌ساختم تصور نمی‌کردم حتی به جشنواره‌ دارقوز‌آباد دعوت شود، همین‌ فیلم که حتی یک ریال از سینمای ایران کمک نگرفته و دریک سالن هم اکران نشده، در جشنواره لوکارنو آبروی سینمای ایران را خرید. هفت‌هزار تماشاگر بعد از اکران آن ایستادند و سینمای ایران را تشویق کردند. او یاد‌آور شد: 15 روز پیش از ساخته‌شدن این فیلم قرار بود، محمدرضا فروتن و جواد رضویان در آن بازی کنند و اگر چنین می‌شد فیلم حتما اکران شده بود بنابراین مهم نیست چه می‌سازیم بلکه مهم است که چه‌کسی می‌سازد. درحالی‌که اطمینان دارم اگر فیلم‌هایی مانند "خواب تلخ" یا "آفساید" اکران می‌شدند حتما به فروش خوبی دست پیدا می‌کردند.
او درباره‌ی نوع کاراکترهای فیلم خود هم توضیح داد: دلبسته آدم‌های حاشیه‌ای هستم که کمتر با جامعه مدرن و اجتماع امروز سرو‌کار دارند. نوع رفتار، زندگی و عشق این افراد برایم جالب است و این دلبستگی به شکل کاملا ناخود‌آگاه در هرسه فیلمم وجود دارد. او با ارایه توضیحاتی درباره‌ی شکل‌گیری این فیلم درباره‌ی سیاه‌وسفید بودن آن هم گفت: نوع زندگی و عشق شخصیت‌های این فیلم خیلی رنگ نداشت و چون قصد داشتیم فیلم را زمستان تولید کنیم بهتر دیدیم فیلم را به صورت سیاه‌وسفید بسازیم. هرچند که با این کار 90 درصد خریداران تلویزیونی و خارجی را از دست دادیم اما هرگز از این تصمیم پشیمان نیستم.
دراین نشست نیما حسنی‌نسب که به‌عنوان منتقد میهمان درجلسه حضور داشت، فیلم "چند کیلو خرما" را اثری جمع‌وجور دانست که با همدلی و اعتقاد سازندگانش ساخته شده و به دلایلی مورد قبول و پسند جشنواره‌های خارجی هم قرار گرفته، اما فیلمی نیست که به قصد حضور در جشنواره‌های خارجی ساخته شده باشد هرچند برخی فیلم‌های ایرانی دقیقا با همین قصد ساخته می‌شوند. او بهترین راه ورود به این فیلم را توجه به تصاویر سیاه و سفید آن دانست که به آبستره و انتزاعی شدن فیلم کمک کرده است.
او در پاسخ به پرسش یکی از دانشجویان مبنی‌بر وجود سینمای جشنواره‌ای توضیح داد: وجود چنین سینمایی در ایران غیرقابل انکار است و عده‌ای از این فضا همان اندازه سوء‌استفاده می‌کنند که عده دیگر از فضای سینمای مبتذل. نمی‌توان منکر شد که عده‌ای از سینماگران ما از اکران‌نشدن آثارشان سود می‌برند هم جایزه‌ حقوق بشر می‌گیرند و هم به لحاظ مالی مورد حمایت قرار می‌گیرند. او سپس خطاب به سالور گفت: به شما قول می‌دهم نمی‌توانید فیلم مبتذل بسازید، چون ساخت فیلم مبتذل، کارگردان کاربلد خودش را می‌خواهد اما اگر فیلمی قصه‌گو با حضور ستارگان سینما ساختید که فیلم خوبی شد، تصور نکنید نسبت به سه‌ فیلم قبلی‌تان نزول کرده‌اید.
او تصریح کرد: فیلم جشنواره‌ای هم خوب و بد دارد و نباید روی اسامی ارزش‌گذاری کنیم. بخشی از سینمای ایران آثاری را تولید کرده‌اند که مورد پسند مخاطبان فرهنگی قرار گرفته و البته شکل این نوع فیلم‌ها ثابت نمانده و تغییر کرده است و دریک دوره‌ای حضور سینمای ایران درجشنواره‌های خارجی بسیار غیرعادی بود که خوشبختانه امروز به تعادل رسیده است. سالور در این باره توضیح داد: به‌خاطر حضور کمرنگ سینمای ایران درجهان باید نگران باشیم. اگر سینمای آفریقا و آمریکای جنوبی جای سینمای ما را گرفت، نمی‌توانیم بگوییم که به تعادل رسیده‌ایم اینها نشانه عدم حمایت از سینمای فرهنگی است. باید نگران باشیم که چرا سینمای ما از "سارا" به "سنتوری" رسیده که همین فیلم هم اجازه اکران پیدا نکرده است.

The Headless Woman

 زن بی سر(2008)

نویسنده و کارگردان : لوکرسیا مارتل

محصول آرژانتین

ورونیکا زن میانسالیست که پس از یک تصادف رانندگی دچار کشمکشهای درونی میشود در حالی که نمی داند با انسان برخورد کرده یا یک جانور ..

فیلم زن بی سر که به گمان من ترجمه عنوان انگلیسی اش ( The Headless Woman ) احتمالا ترجمه خوبی از عنوان اصلی فیلم به زبان اسپانیولی نبوده از آن نوع فیلمهای عجیبی هستند که پس از کاندیدا شدن یا دریافت یک یا چند جایزه معتبر (مانند نخل طلای کن ) مورد توجه قرار میگیرند.در حالی که بدون این جشنواره ها فیلمهای کاملا گمنامی باقی می ماندند.به هر حال یکی از وظایف جشنواره ها توجه به این دسته آثار به اصطلاح هنری و تجربه گرا می باشد.

فیلم به نظر من درباره تردید است.زندگی نسبتا آرام ورونیکا با حادثه رانندگی دچار تردید و سردرگمی می شود و این تردید به زندگی شخصی او از آرایش چهره و رنگ مو گرفته تا ارتباط با همسر و یا شخصی دیگر کشیده می شود.  

فرم فیلم هم مدام مخاطب را سر در گم میکند.نماهای عجیب و غریب،میزانسن هایی که نمی دانی باید به کجای قاب شلوغ توجه کنی و یا اینکه حواست به کدام دیالوگ ها باشد و گاهی آنقدر قاب ساکن میمیاند که ممکن است خسته شوی.جایی دیگر گیج میشوی در شناسایی شخصیت ها و ارتباط آن ها با هم و در پایان شاید گیج تر بشوی که این چه فیلمی بود من دیدم..

شاید در آینده این کارگردان زن آرژانتینی با ساختن فیلمهایی دیگر با همین زبان سینمایی و بسط این شیوه، نام این فیلم و خودش را بیشتر مطرح کند و شاید هم در آینده کسی فیلمی را به این نام به خاطر نیاورد.باید منتظر ماند..

ارزشگذاری فیلم :

لینک فیلم در IMDB

Baaria

باریا (2009)

نویسنده و کارگردان : جوزپه تورناتوره

محصول ایتالیا

تورناتوره در ایران و سینمای جهان با دو فیلم سینما پارادیزو و مالنا به خوبی شناخته میشه و کمتر علاقه مند متوسط سینما پیدا میشه که این  دو فیلم رو ندیده باشه. اما اینجا به نظر من چیز دندانگیری در فیلم نسبتا طولانی باریا پیدا نمیشه.تمام چیزهایی که بشه اینجا ازش لذت برد رو در دو نمونه قبلی کارگردان که نام بردم پیدا میشن و غیر از عشقی که به تولید بچه های زیاد منجر میشه(!!) چیز جدیدی در فیلم آخر تورناتوره پیدا نمیکنیم. 

البته شاید مباحث سیاسی و تحولات اجتماعی فیلم از فیلمهای قبلی بیشتر باشه و زمان زیادی از شوخیها،طنز و حوادث فیلم مثلا  مستقیم به جریان کمونیسم مربوط باشه اما برای یک تماشاگر که علاقه زیادی به تاریخچه کمونیسم و کمونیست در ایتالیا نداره( و شاید اصلا سر در نیاره) کم کم خسته کننده میشه.

ارزشگذاری فیلم :

لینک فیلم در IMDB 

جوزپه تورناتوره در IMDB