Close Up
نویسنده و کارگردان : عباس کیارستمی
محصول 1368 ، 98 دقیقه
حسین سبزیان جوان تنگ دستیست که عاشق سینماست.او طی یک اتفاق نزد خانواده ای خود را محسن مخملباف معرفی می کند و پس از مدتی کوتاه به خاطر کلاه برداری دستگیر و زندانی می شود.عباس کیارستمی تصمیم می گیرد فیلمی از این ماجرا تهیه کند..
فیلم ترکیبیست از مستند(صحنه های واقعی بدون کارگردانی) و صحنه های بازسازی شده.
عباس کیارستمی سوژه جالبی را برای فیلمش انتخاب می کند و البته با ذهن خلاق و با طبع تجربه گرایش در فیلمسازی باز با رویکردی جدید فیلمی سینمایی-مستند-خبری می سازد.اگر این سوژه دست کارگردانی دیگر می افتاد احتمالا به زندگی خانوادگی سوژه اش نزدیک می شد به سراغ مادر ،همسر مطلقه یا فرزندانش می رفت و با آنها مصاحبه می کرد ؛ وضع اقتصادی ضعیف او را به تصویر می کشید و .. اما کیارستمی هیچ یک از این کارها را نمی کند او تا جایی که می تواند به خود سوژه اش نزدیک می شود و او را در کلوزآپ قرار می دهد،کلوزآپی که آنقدر هنرمندانه است تا درنهایت به نمای تزدیکی از فکر و خیال و رویای حسین سیبزیان منجر می شود.هرچند خود سبزیان که عاشق سینماست نمی داند کلوزآپ چیست.(کیارستمی در صحنه دادگاه به سبزیان توضیح می دهد که تیم فیلمسازی 2 دوربین دارند یکی برای زمانی که او به دادگاه توضیح می دهد که دارای لنز واید است و دیگری وقتی به کار می رود که توضیحات مناسب دادگاه و محکمه پسند نیست و او می تواند در نمای کلوزآپ رو به دوربین دیگر حرفهایش را بزند.کیارسنمی از سبزیان می پرسد می دانی کلوزآپ چیست و او می گوید نه..)من مطمئنم که نام فیلم هم از این گفتگوی اتفاقی بین کیارستمی و سبزیان انتخاب شده.شاید کیارستمی به سبک و سیاق فیلمهای اولش که مثلا آموزش مسواک می داد حالا هم در کنار این فیلم، آموزش فیلمسازی می دهد و در این سوژه خاص واقعا هم که بهترین آموزش،آموزش تکنیک کلوزآپ است.

نکته جالب دیگر در انتهای فیلم است .(زیبایی حضور صمیمی مخملباف که سبزیان را سوار موتورش می کند و به دیدار خانواده آهنخواه می برد به کنار) منظورم جاییست که تیم فیلمسازی که از دور مخملباف و سبزیان را در قاب دارند از اشکالی که در میکروفن مخملباف پیش آمده صحبت می کنند و اینکه مجبورند تا انتها این قطع و وصل شدن صدا را تحمل کنند.کیارستمی برای آنکه صحنه های ناب و خالص و به تمام معنا رئال این دیدار را به تصویر بکشد از خیر یک صدابرداری ساده و ابتدایی سالم هم می گذرد و فیلم را با همان نقص صدا ادامه می دهد.آن قطع و وصل شدن صدای گاز موتور مخملباف و در کنارش گفتگوی منقطع او با حسین سبزیان سوار بر موتور که به ما می گویند :"این فیلم واقعیست" هیچ وقت از ذهن من پاک نمی شود.
ارزشگذاری فیلم :
Hungry Heart
عنوان بین المللی : Life is a Miracle
نویسنده(مشترک) و کارگردان : امیر کوستاریکا
محصول 2004 ؛ صربستان و مونتنگرو ، ایتالیا ،فرانسه
لوکا مهندسیست که برای آمدن راه آهن به روستایش تلاش می کند،پسر او سعی دارد به تیم فوتبال پارتیزان بلگراد راه پیدا کند اما با شروع جنگ به جبهه فراخوانده می شود و اسیر می شود.از طرفی صباح دختر جوانیست که توسط نیروهای بوسنی اسیر می شود و به لوکا سپرده می شود تا با نوشتن نامه ای تقاضای معاوضه صباح با پسرش را بدهد..
کوستاریکا پس از شاهکار درخشانش "UnderGround" بار دیگر سعی می کند تا در فیلمی سرخوشانه، جنگ و حواشی آن را به هجو بکشد.بررسی این دو فیلم با محوریت جنگ نشان دهنده سبک متفاوت کوستاریکا نسبت به دیگر فیلمسازانیست که سعی کرده اند زشتیهای جنگ را بازگو کنند و یا در واقع به زیر ژانر "ضد جنگ" پرداخته اند.فیلمسازانی مانند کاپولا(اینک آخرالزمان)،الیور استون(جوخه)،استنلی کوبریک(غلاف تمام فلزی و راه های افتخار) و بسیاری دیگر با تماشای فیلمهایشان تلخی شدیدی را مزمزه می کنیم(که خوب طبیعت جنگ است) اما با تماشای این دو فیلم کوستاریکا مخصوصا این فیلم،بیشتر قهقهه می زنیم و با شوخیهای فیلم به شدت غافلگیر می شویم.این خاصیت کارهای کوستاریکاست که در تلخترین صحنه ها ناگهان تماشاگر را به خنده می اندازد و نمی تواند دست از شوخی و خنده بردارد.به یاد بیاورید آن سکانس تراژیک را که صباح انگار دارد جان می دهد و لوکا برای امید دادن به او از سفر آینده شان به استرالیا و پنگوئن های آنجا(!!) می گوید که ناگهان سربازی که آنجا نشسته آن حرفهای عجیب و خنده دار را راجع به پنگوئن و تفاوت آن با گوسفند می زند.به نظرم این حس سرخوشی و بی خیالی در فیلمهای کوستاریکا را در کارهای کمتر کارگردانی بتوان پیدا کرد.

این سرخوشی و رهایی فیلمساز از قید و بندها باعث می شود تا سکانس های بسیار درخشانی از فیلمهای او در ذهن ها باقی بماند هر چند ممکن است فیلم چندان ماندگار نباشد.
در این فیلم می توان به غلتطیدن لوکا و صباح و عبور آنها از جلوی آن الاغ عاشق و گوسفندان اشاره کرد یا پرواز آنها در تختخواب بر فراز سرزمین زیبای بوسنی اشاره کرد.
در پایان باید به نمایی اشاره کرد که نشان از هوش و خلاقیت سرشار سازنده اش دارد.جایی که دو نظامی جلوی ترن خود را بسته اند و با حرکت آن مواد مخدری را که بر روی ریل ریخته اند را استنشاق می کنند و کم کم در همان حالت دراز کش و در حال حرکت از سرخوشی زیاد بال بال می زنند.اینها همه از موهبت های جنگ است،پرواز در ارتفاع صفر ..
ارزشگذاری فیلم :
باریا (2009)
کارگردان : جوزپه تورناتوره
محصول مشترک فرانسه و ایتالیا
تماشای فیلمهای تورناتوره همیشه لذت بخش است، خیلی خوب بلد است قصه بگوید و به شکل هنرمندانهای قادر است در تماشاگر حس همذاتپنداری با شخصیتهای داستانش را ایجاد کند. این بار هم مهارتش را در داستانپردازی به رخ میکشد، اما "باریا" کمی با دیگر آثار تورناتوره زاویه دارد.

پیش از این 4 فیلم از تورناتوره دیده بودم؛ سینما پارادیزو، تشریفات ساده، افسانهی 1900 و مالنا.
در این بین تشریفات ساده با سه فیلم دیگر تفاوتهایی داشت، اما میتوان مؤلفههای سینمای تورناتوره را در آن سه فیلم دیگر بهخوبی رصد کرد. فیلمهایی مبتنی بر سنتهای سینمای کلاسیک هالیوود با پایانی معلوم و روایتی که تنها عامل شکلدهندهی پیرنگ بود.
در سکانس افتتاحیهی فیلم پسرکی به سرعت میدود تا برای یکی از قماربازان سیگار بخرد، پسرک آنقدر سریع میدود که پرواز میکند، شهر را از بالا تماشا میکند و ناگهان کات! پرتاب میشویم به ساختمان مدرسهای که انگار در وسط بیابان است، ناظم آخرین کودکی که در حیاط مانده را صدا میکند، تورناتوره دوباره با همان سبک آشنایش قصهگویی را شروع میکند، اما آن سکانس ابهامآلود افتتاحیه میگوید چیز جدیدی در راه است!
"باریا" روایتگر بخش مهمی از تاریخ معاصر ایتالیاست که در شهر کوچکی به همین نام اتفاق میافتد. روایت هجوآمیز تورناتوره از تاریخ و ارجاعهای پرتعداد فیلم، به فیلمهای پست مدرنیستهایی مثل وودی آلن و جارموش طعنه میزند. مهمترینشان شاید فضا و لوکیشن فیلم باشد. فکر میکنم ارجاعیاست آگاهانه به "مالنا" .
چیز دیگری که در این فیلم تورناتره تازگی دارد(نسبت به آثار قبلیاش)، استفاده از بازیهای زمانی-مکانی است که به نوعی ابهام در فیلم میانجامد (شگردی که در دوران مدرنیستی سینمای اروپا رواج داشت)، شاید بشود این را هم نوعی ارجاع به دوران مدرنیستی سینما دانست (باز هم به سبک پست مدرنیستها)
با وجود همهی این گرایشات پستمدرنیستی، همچنان پررنگترین وجه فیلم تورناتوره روایت است. انگار دل کندن از سینمای قصهگو برایش سخت است!
ارزشگذاری: 
زنگ تفریح
کارگردان : ژاک تاتی
محصول 1967 ، فرانسه
موسیو اولو (Monsieur Hulot ) در پاریس گیج و سرگردان است ..
چقدر نام آقای هالو برازنده و شبیه این شخصیت ثابت اکثر فیلمهای تاتی است.
مردی با قد بلند و بارانی و کلاه و چتر که هر جا می رود با حیرت به اطراف نگاه می کند و گاهی نیز خرابی به بار می آورد.مردی که با دنیای مدرن و ماشینی به سختی سازگاری پیدا می کند.

شاید کمتر پیش اومده بود که برای تماشای فیلمی این همه مشقت بکشم.دو بار فیلم را تا نصفه دیده بودم و هر دو بار اینقدر فیلم خسته کننده و خواب آور بودکه مجبور شده بودم نصفه نیمه رهایش کنم و بخوابم تا اینکه مرتبه سوم موفق شدم به پایان برسونمش.
درسته شمایل موسیو اولو در فیلم جالبه،حتی طرز قدم برداشتنش با اون قد بلندش که گیجی و حیرانی رو به خوبی با طنز ظریفی نمایان می کنه ؛ اما باید بگم ترجیح میدم چارلی چاپلین ببینم که هم به تقابل با عصر جدید میره و هم اینقدر فیلماش خسته کننده نیست.
تازه این نسخه ای که دست ماست نزدیک به 2ساعته در صورتی که نسخه اصلی 155 دقیقست.باز هم جای شکرش باقیه که میثم اون نسخه اصلی رو گیر نیاورده بود ..
ارزشگذاری فیلم :
اتوبوسی به نام هوس (1951)
کارگردان: الیا کازان
بازیگران: مارلون براندو، ویوین لی، کیم هانتر، کارل مالدن...
بلانچ دوبیوس(ویوین لی) به نیو-اورلئان آمده تا با خواهرش استلا(کیم هانتر) و شوهر خواهرش استنلی(مارلون براندو) زندگی کند، بلانچ تمام ثروت خانوادگی را در لارل به باد داده، ظاهرا معشوق اش خودکشی کرده و بعد از آن روزگارش با هرزگی سپری می شده، استنلی حیوان صفت رفتار بدی با بلانچ دارد و استلا را هم مدام کتک میزند، بلانچ و دوست استنلی، میچ(کارل مالدن)، قرار ازدواج می گذارند، استنلی از بدنامی بلانچ در لارل برای میچ میگوید و او را منصرف می کند، استلا که حامله بود در این مدت چند ماهه وضع حمل می کند، عاقبت استنلی بلانچ را تحویل تیمارستان میدهد و استلا برای همیشه ترک اش میکند.

احتمالا همه در مورد فیلم خیلی شنیده اند، صرف نظر ار اینکه دیده باشند یا نه!نام فیلم و همان چند سکانس ابتدایی کافی است تا بفهمیم قرار است با فیلمی مواجه باشیم درمورد هوس.
چنین ایده ای در زمان خودش بسیار جسورانه بوده است (آن هم در جامعهای مذهبی مثل آمریکا) اما اجرا بسیار محافظهکارانه و ناامیدکننده است. انگار کارگردان شرم دارد از به تصویر کشیدن وسوسههای جنسی، آن هم در فیلمی که تم اصلیاش اروتیسم است، این حجب و حیای کارگردان در بعضی سکانسها بسیار به چشم میآید، مثلا سکانسی که استنلی استلا را کتک زده و او به خانهی همسایه پناه برده، استنلی پای پلهها میایستد و چندبار فریاد میزند: استلااااااااا ... و عاقبت استلا از خانه بیرون میآید، نگاهی به استنلی میکند و از پلهها پایین میآید... احتمالا قرار است این بازگشت به خانه به خاطر همان دلایل اروتیک باشد اما انچه در اجرا از آب درآمده چیز دیگری است، انگار نوعی بخشش در کار است (از سکانسهای قبل و بعد پیداست که منظور کارگردان اصلا بخشش نبوده). چنین رویکرد محتاطانهای به داستانی چنین بیپروا توی ذوق میزند.
آنچه فیلم را همچنان(بعد از نزدیک شصت سال) تماشایی نگه داشته بازیهای خوب فیلم است. ویوین لی به خوبی توانسته از پس نقش یک معلم ادبیات روانپریش بر بیاید بازی خوب لی تا حد زیادی مدیون شخصیتپردازی بینقص تنس ویلیامز(نویسنده داستان و فیلمنامه) است. خاستگاه اجتماعی و شغلاش(نجیب زادهای ایرلندی که معلم ادبیات هم هست) باعث شده تا دیالوگهای استیلیزهاش باورپذیر باشد. با این همه همچنان مهمترین اتفاق فیلم بازی خیره کنندهی مارلون براندوست. چطور میتواند اینقدر خوب نقش آدم دائمالخمر مشمئزکننده و بیشعوری را بازی کند که خوشگذرانیهایش برایش از همهچیز مهمتر است! روش بازیگری براندو و بیپروایی و جسارتش ستودنیاست.
در زمانهای که همهی دنیا برای ستارگان کتشلوار-پوش و اتوکشیدهای مثل همفری بوگارت هورا میکشیدند، براندو نوع جدیدی از بازیگری را به نمایش گذاشت.
پ.ن: یکی از جملات ویوین لی در اواخر فیلم بسیار برایم دوستداشتنی بود، گمانم هرگز این جمله را فراموش نخواهم کرد:
Whoever you are, I have always depended on the kindness of strangers.
ارزشگذاری:
چه کسی از ویرجینیا ولف می ترسد؟
کارگردان : مایک نیکولز
فیلمنامه : ارنست لمن ؛ بر اساس نمایشنامه ای از : ادوارد آلبی
محصول 1966 ، 131 دقیقه ، سیاه و سفید
مارتا(الیزابت تیلر) و جرج (ریچارد برتن) زوج میانسالی هستند که زوج جوانی را نیمه شب به خانه شان دعوت می کنند.این فرصتیست دوباره تا عقده های چندین ساله آنها نمایان شود ..
فیلم بر اساس تئاتر موفقی به همین نام ساخته شد و با هنرنمایی دو غول بازیگری آن سالها بر روی پرده رفت.فیلمنامه ای که قرار بود اقتباس شود به ارنست لمن سپرده شده بود.کسی که سال قبل از آن، فیلمنامه The Sounds of Music یا همان اشکها و لبخندها را نوشته بود که بسیار موفق بود.
جریان فیلم در فضایی محدود و فقط با چهار شخصیت سپری می شود(به غیر از سکانسی که برای رقص به بار می روند و کاش چنین سکانسی در فیلم وجود نداشت)
مارتا و جرج زوجی هستند که انگار زمانی به یکدیگر علاقه داشتند ولی حالا جنگی(و شاید بازی)تمام نشدنی میان آن دو برقرار است.آنها سعی دارند تا در مقابل دیدگان حیرت زده مهمانانشان نقاب از چهره هم بردارند و گند و کثافت و یا حقارت هم را به آنها نشان دهند.در ابتدا،تماشای این بازی برای زوج جوان جالب و گاها خنده دار است ولی کم کم پای آن دو نیز به این بازی کشیده می شود.
فیلم از دو منظر کلی برای من جالب و دیدنی بود یکی کارگردانی پویا و پرتنش در فضای محدود خانه و دیگری دوئل گفتاری زیبا و شاهکار میان شخصیتها.(این دو خصیصه برایم یادآور فیلم زیبای "بازرس" با بازی لارنس الیویه و مایکل کین هم هست)
موضوعاتی که باعث پدید آمدن این دوئل های گفتاری می شوند بسیار جالب هستند مثلا اولین آنها مربوط به جایی است که در آغاز فیلم مارتا و جرج وارد خانه می شوند و مارتا با دیدن وضع به هم ریخته خانه می گوید "عین گنداب" و بعد بحثی میان آن دو شکل می گیرد که در کدام فیلم لعنتی کمپانی لعنتی برادران وارنر(که تهیه کننده این فیلم هم هستند!!) بتی دیویس این جمله را می گوید: عین گنداب (What a dump ) و همین بحث بی اهمیت مجال خوبیست برای آشنایی مقدماتی با شخصیت پیچیده این زوج عجیب.

به نظر من یک ساعت ابتدای فیلم شاهکار است،همه چیز خوب پیش می رود و به اوج می رسد.ضربان فیلم تند و تندتر می شود و دوئل دیوانه وار اهانت ها و تحقیر کردن ها مخاطب را به شدت جذب و درگیر می کند تا اینکه با سکانس هواخوری دو نفره جرج و مرد جوان فیلم به یک آرامش نسبی می رسد و بار دیگر با ورود آنها به خانه کم کم بازی دوباره شروع می شود.اما از جایی به بعد این بحث ها و گفتگوهای پینگ پنگی کم کم تکراری و خسته کننده می شود.دیگر اهانت ها و تحقیر کردن ها تیزی شان را برای مخاطب از دست داده اند و بازی هایی که جرج سعی دارد دوباره به جریان بیندازد ملال آور می شوند.
یکی از نکاتی که برای من جالب بود شخصیت پدر مارتا است.این شخصیت اصلا در فیلم حضور فیریکی ندارد اما بسیار تاثیرگذار و مهم است.من چنین نمونه ای در حافظه سینمایی ام به یاد ندارم که شخصیتی که فقط از او صحبت می شود این چنین قابل لمس و باور پذیر باشد.
- زوج تیلر و برتن 11 بار در مقابل هم قرار گرفتند که این چهارمین فیلم مشترکشان بود.
- فیلم 13 کاندید اسکار داشت که 5تای آنها موفق به دریافت اسکار شدند.
- این نخستین فیلمیست که محدودیت سنی برای تماشاگران آن اعمال شد و افراد زیر 18 سال فقط با همراهی والدین اجازه تماشای آن را داشتند.
ارزشگذاری فیلم : 
پایان نامه(1996)
نویسنده و کارگردان : الخاندرو آمنابار
آنخلا دانشجوی سال آخر فیلمسازی برای پایان نامه اش موضوع خشونت در فیلم و سینما را انتخاب می کند.او برای تکمیل پایان نامه اش به سراغ فیلمهای مختلفی می رود و در این میان پایش به ماجرای قتلی که در یکی از فیلمها رخ داده کشیده می شود ..
یک فیلم ناامید کننده و ضعیف از یک کارگردان خوب و محبوب.
دو فیلم The Others و The Sea Inside با دو تم بسیار متفاوت برای هر فیلم بینی کافی است تا به دنبال باقی کارهای این کارگردان مطرح اسپانیایی باشد.

اما فیلمی که اینجا شاهدش هستیم در نهایت یک تریلر درجه 2 بیشتر نیست.درست مانند فیلمهایی که برای ترساندن و یا به سرحد اضطراب کشاندن مخاطب منطق داستانی را فراموش می کنند و در پاره ای اوقات هم به نهایت سهل انگاری می رسند.
مثلا در صحنه ای که استاد بدذات دانشگاه آنخلا و دوستش را در انبار پیچ در پیچ زندانی می کند و سپس آنخلا را تنها طناب پیچ می کند تا او را در مقابل دوربین بکشد چطور از سوی دوست آنخلا غافلگیر می شود؟مگر او هر دوی اینها را با هم زندانی نکرده بود.
ضعیفتر و سطحی تر از همه جاییست که جوان خوش سیما با گفتن جمله "چشمهای من چه رنگیه ؟ " می خواهد دوباره آنخلا را مبهوت خود کند و اسلحه را از او بگیرد.من که هر وقت یاد این صحنه می افتم از فرط بد سلیقگی آن حالم خراب می شود..
ارزشگذاری فیلم:
زیرزمین(1995)
کارگردان: امیر کوستاریکا
محصول فرانسه،یوگسلاوی و آلمان ؛ 170 دقیقه
روزی روزگاری کشوری وجود داشت که پایتخت آن بلگراد بود ..
فیلم روایتی دارد از تیره بختیهای مردم کشور یوگسلاوی سابق از زمانی که جنگ جهانی دوم شروع میشود تا اویل دهه نود میلادی و در این روایت تمرکز اصلی اش را بر روی زندگی دو دوست ، "مارکو" و "بلکی" قرار می دهد.
فیلم در عین حال که از جنگ می گوید و آنچه که جنگ می تواند بر سر مردم شاد یک سرزمین بیاورد ؛ شوخ و شنگی خاص خود را نیز دارد.به خصوص نیمه اول فیلم که هنوز مارکو به همرزمانش در زیرزمین خیانت نکرده فیلم بسیار مفرح و شاد است.شاید بشود این چنین برداشت کرد که تاثیرات مخرب جنگ فقط ویرانی و بی خانمان شدن انسانها نیست(چنانکه در نیمه اول فیلم تمام اینها وجود دارد اما مارکو و بلکی، شاد و خوشبخت و سرزنده زندگی میکنند) و آنچه که جنگ در ویرانی و دگرگونی روح و روان انسانها انجام می دهد (و از مارکو انسان دیگری می سازد )بسیار مخرب تر است.

شاید بتوان آن زیرزمین را نمادی در نظر گرفت از لایه های عمیقتر انسان و یا یک ملت و سرزمین.در واقع ممکن است سالها جنگ پایان یافته باشد اما این فقط ظاهر است و شاید برای پایان یافتن جنگ و رسیدن به آرامش ، به انفجاری مشابه آنچه که در زیرزمین رخ داد نیاز باشد.
طنزی که در این فیلم مشاهده کردم نشان می دهد چه توانایی بزرگی این کارگردان صرب در ساختن فیلمی گرم و پرنشاط دارد بدون آنکه خللی به روایتش وارد شود.(هر چند روایتی باشد از تاریخ محنت بار مردم همیشه در جنگ یک سرزمین)
شاهکار فیلم جاییست که در پایان فیلم تمامی شخصیت ها را در قطعه زمین سرسبزی می بینیم که کم کم دارد از جایی کنده می شود و به میان آبها می رود.در واقع میتوان آن را قطعه ای از بهشت دانست.جایی که جنگی وجود ندارد؛همسر بلکی او را می بخشد و گذشته را فراموش می کند؛بلکی دوستش مارکو را می بخشد؛برادر معلول ناتالیا همراه با دیگران پایکوبی می کند و حتی دلیلی وجود ندارد که ایوان لکنت زبان داشته باشد و با لبخند رو به دوربین از سرزمینی میگوید با سقفهای قرمز که بر روی دودکش هایش لک لک ها لانه کرده اند و قصه ها مانند قصه های پریان شروع می شود و پایانی ندارد، آخر آنجا بهشت است..
ارزشگذاری فیلم : 
Head On
نویسنده و کارگردان : فاتح آکین
جاهد و سیبل دو ترک تبار ساکن آلمان هستند که هر دو به علت خودکشی ناموفق در یک کلینیک با هم برخورد می کنند. سیبل به جاهد که معتاد به الکل و مواد مخدر است پیشنهاد ازدواج می دهد.سیبل در خانواده ای متعصب زندگی میکند ولی به گفته خودش دوست دارد با افراد مختلف س.. داشته باشد و انگیزه اش از ازدواج با جاهد رهایی از دست پدر و برادرش است تا آزادانه هر طور که دوست دارد زندگی کند ..
عنوان فیلم به نامهای مختلفی ترجمه شده : شاخ به شاخ ، تصادف با روبرو یا دیوار و ..
برای پی بردن به معنای عنوان فیلم دو نکته وجود دارد یکی صحنه تصادفی که جاهد با سرعت تمام ماشین را به دیواری می کوبد و سر از کلینیک در می آورد و دیگری تقابل دو نسل مختلف یا تقابل دو فرهنگ(تعصب و بی بند و باری) و یا برخورد اتفاقی دو انسان (جاهد و سیبل) که سرنوشت هر کدام پس از این برخورد تغییر می کند.

نمی دانم هنرپیشه مرد فیلم دقیقا چه نام دارد؟ چاهیت یا جاهد یا چیز دیگری.در IMDB که نوشته شده Cahit به هرحال با توجه به حرف دکتر روانپزشک (که به او می گوید معنای نامت چیست و او معنای نامش را نمی داند و دکتر می گوید نام های ترکی با معنا هستند،حتما نامت یک معنایی دارد) خیلی دوست دارم بدانم نام او یا نام سیبل چه معنایی می دهد.داستان فیلم بسیار زیباست و شخصیت ها خیلی قوی به تصویر کشیده شده اند؛من که تا چند روز پس از تماشای فیلم مدام به این دو شخصیت فکر می کردم و این شاید بدان معناست که آنها به معنای کامل دو شخصیت باور پذیر و قابل لمس بودند که توسط کارگردان خلق شده اند.موزیک هایی که در جای جای فیلم شنیده می شود با نشستن و هماهنگی کامل با قصه و فضا و حال شخصیت ها،تصاویری زیبا و به یاد ماندنی می آفرینند. زیباترین آنها جاییست که جاهد خسته از بازی زندگی و درمانده از عشق غریبش به همسرش یا به بهتر بگوییم هم اتاقی اش با دستهای خونین بر روی صحنه می رود و با خواننده می رقصد.قاب انتهایی این سکانس که جاهد بر روی زمین مستاصل می نشیند و نفس نفس می زند اوج نقش آفرینی بازیگر و نهایت خوش سلیقگی کارگردان در رسانیدن فیلمش به اوج است.
- فاتح آکین کارگردانی آلمانی اما با پدر و مادری ترک است و این فیلم افتخاری بزرگ برای او به همراه آورد.پس از هفده سال ناکامی سینمای آلمان در جشنواره برلین(که متعلق به کشور خودشان است) این فیلم موفق شد خرس طلایی جشنواره برلین را دریافت کند.
ارزشگذاری فیلم :
مرد بدون گذشته (2002)
نویسنده و کارگردان : آکی کوریسماکی
محصول فنلاند،آلمان و فرانسه ؛ 97 دقیقه
مرد میانسالی پس از مسافرت با قطار و در حالی که در یک پارک در حال استراحت است مورد حمله چند جوان قرار می گیرد و راهی بیمارستان میشود.در بیمارستان علائم حیاتی او به طور کامل قطع میشود و می میرد اما پس از چند لحظه به ناگاه از جایش بلند میشود،بینی اش را که کاملا شکسته با دست به جای خودش بر میگرداند و حرکت می کند در نمای بعد او را بیهوش در کنار رودخانه ای می بینیم که چند پسر بچه متوجهش می شوند و توسط یک خانواده روستایی چند روزی پرستاری می شود تا سلامتی اش را به دست می آورد اما به کل حافظه اش را ازدست داده است.. در ادامه این مرد بی گذشته در همان شهر یا روستا(چندان مشخص نیست) آلونکی اجاره می کند،با مشکلات بی هویتی بلاخره کاری در یک موسسه خیریه پیدا می کند،عاشق می شود،گروه موسیقی آنجا را دچار تحول می کند و ..

بعد از اینکه برای اولین بار از این کارگردان فنلاندی فیلم The Match Factory Girl رو دیدم از سبک کاریش و شهامتش در کارگردانی و انتخاب مضمون خوشم اومد.اما این فیلم که فیلم بسیار معروفتری هم هست برام جذاب و دلنشین نبود.اصلا این ماجرای مردن مرد و ناگهان زنده شدنش و بعد پیدا شدنش در کنار رودخونه برام قابل هضم نیست.یعنی چنین سکانسی با فضای کلی فیلم همخوان و همگون نیست و اصلا اگه کلا این سکانس حذف شه و فقط بعد از ضرب و جرح حافظش رو از دست میداد و بعد پیدا میشد و باقی اتفاقات هم تغییری نمی کرد چه تفاوتی حاصل می شد.مخصوصا اون صحنه ای که رو به آینه دماغ شکسته رو به حالت اولش برمیگردونه برام جای سواله.
جالب اینجاست که فیلم کاندید اسکار بهترین فیلم غیر انگلیسی زبان و نخل طلای کن بوده و در بخش بسیار معتبر و مهم بین الملل جشنواره فجر خودمون هم سیمرغ بلورین بهترین فیلمنامه رو برده..
ارزشگذاری فیلم: