X
تبلیغات
رایتل
جمعه 24 تیر‌ماه سال 1390

( Biutiful ) نام فیلم: بیوتیفول

بازیگران: خاویر باردم – ماریسل آلوارز

نویسندگان: آلخاندرو گونزالز ایناریتو نیکلاس جیاکوبونهآرماندو بو

کارگردان: آلخاندرو گونزالز ایناریتو

148 دقیقه؛ محصول مکزیک، اسپانیا؛ ژانر درام؛ سال 2010

 

ذیبا

 

خلاصه ی داستان: اکسبال، مردی ست که به خاطر سرطان در آستانه ی مرگ قرار دارد. او با دو بچه اش در آپارتمانی کوچک و اجاره ای زندگی می کند. او از همسرش، زنی دائم الخمر و خوشگذران که هیچگاه نمی تواند به خانواده اش برسد، طلاق گرفته است. اکسبال، هم برای کسب درآمد و هم از روی نوع دوستی، با تعدادی از مهاجران غیرقانونی سنگالی و چینی کار می کند. به آنها جای خواب می دهد و آنها را به شکلی مشغول به کار نگه می دارد تا بتوانند خرج خودشان را در بیاورند و در عین حال هم رشوه ای به پلیس می دهد تا کاری به کار آنها نداشته باشد. با رو به وخامت گذاشتن حال اکسبال، کم کم زندگی برای او به کابوسی تبدیل می شود و هر لحظه مرگ را جلوی چشمان خود می بیند. در عین حال که مهاجرین غیرقانونی هم که او ازشان نگهداری می کرد، به خاطر اشتباه خودش، همگی به کام مرگ می روند ...

 

یادداشت: همیشه کنجکاو بودم بدانم چرا اسم فیلم با یک غلط املایی عمدی نوشته شده است. یک حدس هایی می زدم که بعد از دیدن فیلم به صحت شان پی بردم. این اشتباه نوشتن از روی عمد کلمه ی ( زیبا ) در واقع نشاندهنده ی زشت بودن همه چیز است! یک بازی با کلمات جالب که با توجه به سکانسی که اکسبال نوع نوشتن کلمه ی بیوتیفول ( زیبا ) را به دخترش یاد می دهد و بعد می فهمیم که انگار این کلمه را به غلط به دختر دیکته کرده، در واقع مضمون اصلی فیلم را شکل می دهد. از تک تک نماهای فیلم، فقر و نکبت و سیاهی می بارد و چشم های بیننده را آزار می دهد. لوکیشن های چرک و کثیف که بعد از دیدن فیلم آرزو می کنیم هیچ وقت به چنین جاهایی پا نگذاریم. در همین زندگی نکبت بار است که اکسبال، کم کم خودش را غرق شده می بیند و به اضمحلالی جسمی و روحی می رسد که در نهایت هم با مرگش همراه است. جدیدترین اثر ایناریتو، گرچه با سکانسی چشم نواز و پر از سفیدی برف، شروع می شود  و با همان سکانس که آخر سر می فهمیم بعد از مرگ اکسبال شکل گرفته و انگار توهماتش است، پایان می یابد، تلخ ترین اثر اوست. وقتی در پایان، ایناریتو، فیلم را به پدرش تقدیم  می کند و یا وقتی جایی در میانه های فیلم، اکسبال بالای سر جسد مومیایی شده ی پدر  می ایستد و به صورت او دست می کشد، انگار بیش از آنکه فیلم به زشتی و پلشتی زندگی اکسبال بپردازد، قرار بوده درباره ی یک رابطه ی پدر و پسری باشد که تنها پس از مرگ پسر به سرانجامی رسیده و اکسبال که در طول فیلم بارها از پدرش و پدربزرگ بچه هایش گفته، تنها بعد از مرگش است که به آرزویش  می رسد و پدر از خود جوانترش را بالاخره می بیند و حسرت سال هایی که او را ندیده ( او فقط در عکس ها پدرش را دیده و نه در زندگی واقعی ) از دل بیرون می کند. اما مشکل اینجاست که شاخک های داستانی، بیش از آن چیزی ست که باید باشد. شاخک هایی که تنها به کار شلوغ کردن داستان می آیند و آن را از مسیر اصلی اش منحرف می کنند. به طور مثال، رابطه ی همجنس خواهانه ی آن دو چینی که به شکلی مخفی با اکسبال همکاری می کنند و در پایان، یکی از آنها، آن دیگری را می کشد. این یکی از چند شاخک داستانی اثر است که اگر هم نبود، اتفاقی نمی افتاد و اتفاقاً فیلم سرراست تر و جمع و جورتر می شد. یا مثلاً ماجرای دیدن ارواح توسط اکسبال که آخر هم نفهمیدم چه ربطی به کلیت اثر دارد و چه ارتباط تماتیکی با داستان برقرار می کند. مخصوصاً هم که وقتی کارگردان، از دید اکسبال نشانمان می دهد که ارواح روی سقف نشسته اند و به او نگاه می کنند، به نظر می رسد خیلی از موضوع اصلی فاصله می گیرد. اگر قرار بر این بوده که توهمات در آستانه ی فروپاشی ذهنی اکسبال نشان داده شود، یکی دو جا با ظرافت این کار صورت گرفته، مثل جایی که او تصور می کند سایه ی چنگال، دیرتر از خود چنگال حرکت می کند.

 بهرحال، هر چند با فیلم بدون نقصی طرف نیستیم، اما یکی از بهترین و روان ترین کارهای سال 2010 را می بینیم که اگر می خواهید متوجه شوید جناب ایناریتو چه کارگردان زبردستی ست، کافی ست نگاهی بیندازید به سکانس تعقیب و گریز پلیس ها و مهاجران غیرقانونی سنگالی در شلوغی خیابان که نفس را در سینه حبس می کند.

 

دیالوگ:         آنا (دختر اکسبال ): بابا چطوری می نویسن بیوتیفول؟

                   اکسبال: همونطوری که تلفظ می کنیم.

    

ارزشگذاری فیلم: 

لینک فیلم در IMDB