X
تبلیغات
رایتل
شنبه 22 اسفند‌ماه سال 1388

داگویل (محصول 2003)

نویسنده و کارگردان: لارس فون تری یه

بازیگران: نیکول کیدمن، پل بتانی، جیمز کان، جان هارت(راوی)....

دختری زیبا به نام گریس (با بازی نیکول کیدمن) در راه فرار از دست گروهی گنگستر بسیار قدرتمند به شهر کوچکی به نام داگویل میرسد. یکی از اهالی به نام تام که مغز متفکر شهر است دلباخته ی زیبایی گریس شده و از او میخواهد در شهر بماند، اما با مخالفت اهالی روبرو می شود، با اصرار تام قرار میشود گریس دو هفته به صورت آزمایشی در داگویل زندگی کند و پس از آن اگر حتی یک نفر از حضور او ناراضی بود،‌ شهر را ترک کند. فیلم داستان زندگی عجیب و غریب گریس در داگویل را در نه فصل و یک مقدمه روایت میکند....

فون تری یه دست به تجربه ی عجیبی زده است. بر اساس نمایشنامه ای از برتولت برشت (نمایش نامه نویس و کارگردان تئاتر شهیر آلمانی) فیلمی ساخته است در فضایی بسیار شبیه تئاتر،‌ با طراحی صحنه ی بسیار ساده و خلوت. فیلم در بین منتقدان و ریویونویس های امریکایی چندان پرطرفدار نبود. مهمترین دلیلش این بود که داگویل شهری در شمال امریکا انتخاب شده و به تصویر کشیدن رذالت های اهالی را توهین به هویت ملی خود تلقی کرده اند، در حالی که این نمایشنامه مثل همه ی آثار برشت جنبه ای فراگیر و جهان شمول دارد و داگویل تنها سمبلی است از دنیای انسانی (در طول فیلم جهان شمول بودن داستان با اشاره هایی مطرح میشود، بدون تاکید اضافی).

این وجه تمثیلی و نمادین در مورد همه ی شخصیت ها و عناصر فیلم صادق است. مثلا اگر داگویل را نماد هستی تصور کنیم، می توان گریس را به عنوان وسیله ای برای آزمایش بشر (آن همه تاکید روی سیب به عنوان اولین وسیله ی امتحان بشریت و قاب چشم نواز خوابیدن گریس در میان جعبه های سیب به همین دلیل است) و پدر گریس-رئیس گروه مافیایی- را به عنوان منبع قدرت نامحدود( تمثیلی از خدا) در نظر گرفت.

از چنین دیدگاهی میتوان هوشمندی فون تری یه در طراحی صحنه ی نامتعارف فیلم را ستود. انتخاب یک فضای کوچک استودیویی برای شهر و نشان دادن ساختمان ها با خطوط سفید روی زمین (خانه های بدون در و دیوار) و.... همه تمهیداتی است که کارگردان نابغه اندیشیده تا بیننده را قادر سازد در همه حال ناظر بر اعمال و روابط شخصیت ها و مهمتر از آن، واقف بر نیتی که پشت هر رفتارشان قرار دارد باشد.

بازی های روان و قابل قبول بازیگران نسبتا سرشناس فیلم از دیگر جنبه های مثبت فیلم است. به خصوص بازی کم نقص نیکول کیدمن. البته شخصیت پردازی موفق عامل این بازی های روان است (به خصوص در مورد شخصیت توماس ادیسون پسر که گواه هنرمندی نویسنده است)

فیلمبرداری و نورپردازی صحنه ها شگفت انگیز است. بسیاری قاب ها همچون تابلوهای نقاشی چشمنوازی است که طراوت و جذابیت فیلم را چندبرابر میکند. شوخی ها و بیان و موقعیت های طنزآمیز هم در بستر تراژدی، باعث میشود فیلم در دام جدیت و خشکی بیش از حد گیر نیفتد.

تنها چیزی که چندان نپسندیدم پایان تلخ و سیاه فیلم است بدون هیچ نقطه ی نورانی و سفیدی.

معمولا چنین داستان های تلخی ، در عین سیاهی نقاط روشنی باقی میگذارند!

ارزشگذاری:


*پ.ن: ارزش این فیلم بیش از 4 ستاره است اما بین 4 و 5، 4ستاره را انتخاب میکنم!